۱۴۰۵/۱/۲۹

حسرت ( داستان کوتاه)


با صدای مادرم که اصرار می‌کرد از خواب بیدار شوم، چرخیده و با شکم خوابیدم. این خواب‌صبح‌گاهی چنان شیرین بود که نمی‌خواستم از آن دست بردارم. این‌بار مادرم لحاف را از سرم کشید و گفت بلال بیدار شو، جان‌مادر. ام‌روز خرید نامزدی برادرت است باید بیایی چون برادرت دفتر می‌رود. وقتی مادرم سکوت اختیار کرد دوباره خواب بالایم غلبه کرد و این‌بار من بودم که چشمانم را تا آخرین حد باز کرده و از جایم بلند شدم. مثل پسران خوب و مؤدب جای‌خوابم را جمع کردم. هوای سرد زمستان باعث شد بلرزم، از کلکین صحن‌حویلی را تماشا کردم، دانه‌های برف می‌بارید و سطح زمین را به رنگ سفید آورده بود. بخت‌برادرم گویا در زمستان باز شده بود، بعد از خوردن صبحانه با مادرجان و خواهرم از خانه خارج شدیم. تنها مردی که در خرید بود من بودم به همین‌خاطر به مادرم گفتم که از موتر پایین نمی‌شوم و فقط مثل راننده در خدمت شما هستم. آهنگ بی‌معرفت ایمان غلامی در حال پخش شدن بود و فکرم را با خودش به سوی دلبرکم برده بود. سه‌ماه می‌شد که ازهم قهر بودیم، غرور کاذب‌ما باعث سردشدن رابطهٔ‌ما شده بود. نه او دست‌ می‌کشید از این دوری و نه من. بی‌گانه بودن با کسی‌که یک زمانی نزدیک‌ترین شخص به ما بود دشوارترین کار دنیا است. روز و شبم شده دیدن نمایهٔ واتساپ و فیس‌بوکش. ذره‌ذره جانم را می‌گیرد جواب دادنش به کمنت‌های پسرها. می‌دانم از قصد این‌کار را می‌کند، می‌خواهد دلم را ریش‌ریش بسازد. سنگ را بالای قلبم گذاشته‌ام و تحمل می‌کنم دردی که عزیزتر از جانم برایم می‌دهد. با شنیدن صدای شخصی سرم را چرخاندم، خودش بود مگر می‌شد این تُن‌صدا را نشناسم؟ یعنی برادرم با قوم دیبا قراراست خویشاوند شود، دیبا هم متعجب بود. این ملاقات هردوی‌مان را هیجانی ساخته بود. چشمانم روی دیبا بود و زمان از دستم رفته بود. با صدای مادرم به خودم آمدم: امیدجان حرکت کن، دیر می‌شود. چشم گفته و با دستان لرزانم کنترول فرمان را به دست گرفتم. در آیینه روبروی موتر فقط دیبا را می‌دیدم، اما دیبا هیچ نگاهم نمی‌کرد. این نگاه دزدیدنش را گذاشتم پای رابطه ناخوب این‌روزهای ما. دلم می‌خواست دیبا را تنگ در آغوش بگیرم قسمی که در وجودم حل شود. صدای مادرم بود که گفت امیدجان همین‌جا پیاده می‌شویم، گفتم درست است مادرجان. همه پیاده شدند و دیبا میان رفتن و ماندن در تعلل بود. می‌خواست حرفی بزند ولی دختری از بازویش گرفت و او را از موتر خارج کرد. من و دیبا از زمان دانش‌گاه هم‌دیگر را می‌شناختیم. او محصل زبان و ادبیات دری بود و من محصل زبان ترکی. اولین بار وقتی دیدمش که ایام امتحانات بود و چوکی را به صحن دانش‌گاه می‌آورد. آن‌روز کمکش کردم و بعد در چندجای دیگر با هم روبرو شدیم. در روز عاشقا برایش گل سرخ تحفه گرفته و اظهار محبت کردم. اوایل جدی رویه کرد و بعد باهم خوب شدیم. باهم به دانش‌گاه می‌رفتیم و از دانش‌گاه خارج می‌شدیم. دیبا نیمهٔ گمشده‌ام نبود بلکه خودم بودم در جسم یک دختر. شباهت‌هایی زیاد باهم داشتیم، ارتباط‌ما صمیمانه بود تا زمانی‌که بخاطر موضوع خواست‌گاری با هم بحث کردیم. در خانهٔ ما اول برادر بزرگ نامزد می‌شد و بعد برادر کوچک‌تر. ولی دیبا اصرار داشت که به خواست‌گاری بیا چون نمی‌خواست جز من با دیگری باشد. چند بار با فامیل حرف زدم که دختری را دوست دارم ولی از دیبا عکس و نشانی نگفتم،فامیل‌ما سنتی بود و نمی‌خواستم فکر کنند دیبا دختر بد است. بعد از چندین ماه ام‌روز دوباره دیدمش، با دیدنش دل‌تنگ‌تر شدم. همهٔ وجودم او را می‌خواست. بخاطر فکر زیاد سرم را درد گرفته بود. بعد از چند ساعتی مادرم با چندین زن و دختر به موتر آمد و برایم گفت برو داخل دکان هیکل تو و مصطفی یکیست. برای نامزدی دریشی فرمایش بتی، قبول کرده و از موتر خارج شدم. با چشمانم افراد داخل موتر را از نظر گذراندم دیبا نبود، موقعیت خوبی بود تا همرایش حرف زده و ناراحتی‌اش را برطرف بسازم. حال که مصطفی نامزد می‌کند هیچ مانعی میان من و دیبا موجود نیست. پسری دسته ‌زیبای گل در دستش بود و صدا می‌زد گل بیست افغانی. تمام گل‌هایش را خریدم، گل را بوی کردم بوی دیبا را می‌داد. با خوش‌حالی به سوی دکان رفتم، دیبا آشفته مرا می‌دید. وقتی دیدم کسی متوجهٔ‌ما نیست گفتم مرا ببخش! اشک در چشمانش حلقه زد و گفت تو مرا ببخش. یکی از دستانش را فشرده و گفتم مه نمی‌توانم ازت کینه بگیرم. دستش را از دستم خارج کرد و گفت دیگر دیر است، امیددارم مرا ببخشی. متعجب از حرفایش خواستم بگویم چرا؟ اما با شنیدن صدای مادرم که گفت زود باش بلال جان عروسم را خسته کردی. حرف در دهنم ماسید و جهان پیش‌چشمانم تیره و تار شد. دسته ‌گل از دستم رها شد و حرف مادرم بارها در ذهنم تکرار شد. بدنم بالای پاهایم سنگینی می‌کرد. از دکان خارج شدم، به هوای آزاد ضرورت نداشتم. خدایا! با من این‌کار را نمی‌توانی، دیبا را کنار مصطفی دیده نمی‌توانم.

موبایلم زنگ می‌خورد، سردی‌روزگار باعث شده بود دندان‌هایم به‌هم بخورد. ختم زندگی‌‌ام این‌جا است، مردهٔ که متحرک است منم. جسمی‌که آرزویی ندارد منم، دل‌شکسته و ناتوان منم. من و دیبا دو خط موازی هستیم که به‌هم نمی‌رسیم. سهم من از دیبا دیدنش کنار برادرم و حسرت داشتنش است.