۱۴۰۵/۱/۲۹

آدم قبری ( داستان کوتاه)


قُطی رنگم را بوسیده و در بیک پشتی‌ام گذاشتم. سرپوش بوتل تیل‌ام را محکم‌تر کرده و در جیب پیش‌روی بیکم گذاشتم. ریگ‌مال را در جیب چندین بار دوخته شده‌ی پتلونم گذاشتم. مثل هر روز تکراری از خانه خارج شدم. هنوز در وسط کوچه نرسیده بودم که شی تیز باعث آزرده شدن پای‌راستم شد. دردش باعث شد روی زمین نشسته و  چبلی‌که نازک شده بود و فقط شکلش همانند چبلی بود را از پای راستم بیرون کنم. می‌ترسیدم از روبرو شدن با زخمی‌که دردش ناگهانی بود. کاش درد‌ها خبر می‌کردند. کاش درد دهنده‌ها رحم می‌داشتند. با صد جان کندنی زخم پایم را دیدم. شیشه سرکش بخاطر نازکی کف چبلی‌ام داخل گوشت پایم شده بود. آن‌را کشیده و دوباره راه رسیدن را در پیش گرفتم. اوایل کمی‌دردآور بود ولی بعد عادت کردم. آدمی با هر مصیبتی عادت می‌کنند. به چهارراه رسیدم. منتظر موتر بودم. بلاخره سوار موتری شدم. با خودم می‌گفتم کاش این راننده مثل راننده‌های دیگر ازم کرایه نگیرد. در پُل سوخته همه پایان شدند و من که فهمیده بودم وقتی کرایه دادن است. عقب عقب می‌رفتم. بلاخره موتر خالی شد و نگران موتر با چشمانش مرا نظاره می‌کرد. بلاخره نزدیک‌تر شد و گفت بچه جان پایین نمی‌آیی؟

گفتم  م......  من پول ندارم. پول کار دیروز‌‌ی‌ام را به مادرم دادم. نگران آمده و از بازویم گرفت. مرا از موتر بیرون انداخت گفت: پسر گشنه‌گدا از اول می‌گفتی که پول ندارم. من که با ضربه زمین‌گیر شده بودم، کنارم تفی انداخت و گفت گشنه.

موتر حرکت کرد و من چند دقیقۀ مهمان زمین گرم بودم. برایم نگاه‌های کسی مهم نبود. نه نگاه مهربان انسان ها و نه نگاه اونایی که مرا یک موجود چندش آور و دل بد کن می‌دیدند. به این زندگی کذایی عادت کرده بودم. هرگز به پایه‌ای پسران هم سن‌ام نمی‌رسم.

دست بردم تا بیکم را که کج شده بود آن را درست کنم. با دیدن سیاهی دستم. به سرعت بیکم را از شانه‌ام کشیده و بازش کردم. قطی رنگ چپه شده بود. گویا نگران موتر مرا به شدت به زمین انداخته بود. قطی رنگ سیاه را روی زمین گذاشته و دست برده و بیکم را دیدم. حجم زیادی از قطی چپه شده و نابود شده بود. این‌بار سرپوش قطی را محکم بستم و قطی را که حیثیت شیشهٔ عمرم را داشت در سینه‌ام چسپاندم. بلاخره با پیاده روی به سرکاریز رسیدم. گدایی را دیدم بدون پا. جیبم را گشتم و هشت افغانی را کشیده به دستش دادم.

چه وقت این مردم از این تاریکی نجات پیدا می‌کنند؟ بلاخره به قبرستان رسیدم. پیش یکی از پسران این‌جا کار می‌کردم. نامردی می‌کرد و نصف پولم را می‌گرفت در صورتی که رنگ را خودم می‌کردم و زحمتش را خودم می‌کشیدم. در دلم با خدایم گفتم خدایا امروز نوشته‌های سنگ‌‌های قبر های این قبرستان را ببر. بگذار من رنگ کنم و پول بدست بیاورم. گاهی که رئیس دل می‌سوختاند اجازه می‌داد تا آب فروشی کرده و پول بدست بیاورم. اما ام‌روز چانس با من نبود.

تا عصر منتظر نشستم و کسی خواهان رنگ کردن نوشته‌های رفتهٔ سنگ‌های قبر‌ها نبود. کم‌کم نا امید شده بودم که خانمی صدایم کرد. خوشحال به طرفش رفتم که در وسط راه بازویم اسیر دستی شد. نگاه کردم رئیس بود. گفت پنجاه پنجاه هستیم یادت باشد. سرتکان دادم. چارهٔ جز اطاعت نداشتم.

به زن نزدیک‌تر شدم. گفت رنگ خط رفته است. رنگش می‌کنی؟ گفتم بلی. گفت: پس رنگ کن. چند رنگ می‌کنی؟ گفتم ۱۵۰ افغانی.گفت: نه کم‌تر. گفتم همان ۱۵۰. خاموشی اختیار کرد. گفتم صد درست است خاله؟ گفت بلی.

قطی رنگم را کشیدم، سرش چنان بسته شده بودکه با کوشش‌های مکررم باز نشد. از صورت زن معلوم بود که حوصله‌اش رفته است و تحمل این گرد و خاک عصرانهٔ بالای قبر‌ها را ندارد. با انگشت‌ام سعی در باز کردن سرپوش داشتم. ناگهان سرپوش بازشد و قطی روی زمین چپه شد. یعنی۵۰ افغانی را به همین زودی از دست دادم؟ قطی را بلندکرده و انگشتان دستم را بالای رنگی که روی سنگ قبری افتاده بود و به شکل دایره سیاه کرده بود گذاشتم. بعد انگشتانم را بالای خطوطی که رنگش مثل رنگ زندگی‌ام رفته بود گذاشتم. کاش یکی زندگی مرا رنگین می‌کرد. زود زود با انگشتانم رنگ را از ان طرف به این طرف می‌آوردم. نمی‌خواستم رنگ ضایع شود و در عین زمان می‌خواستم پول را بگیرم. دستانم از عجله و تماس با سنگ‌قبر سیاه شده بود. رنگ ریخته شده تا نصف خط را بس کرد. دوباره قطی‌ام را باز کردم. دیدم رنگی زیاد در داخلش نیست. آهی از غم کشیدم. بوتل تیل‌ام را باز کرده و آن را داخل قطی ریختم. نمی‌دانم چه شد که بوتل تیل هم روی زمین ریخت. حال بدم بد‌تر شد. به طرف آسمان دیدم. به غروب نزدیک می‌شد. سرم را تکان داده و اشکم را با بغض گلونم خوردم.  زن پرسید مکتب نمی‌‌روی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ چیزی نگفتم. مگر مکتب هزینه کار ندارد؟ با تمام شدن کارم نصف پول را گرفته و نصف دیگر آنرابه رئیس دادم. چشمم به دست‌هاو پا‌های ترقیده‌ام خورد.

زندگی من شده بود این قبرستان و تزئین نوشته‌های روی قبر این انسان‌های قبری. تقدیرم همین بود انسان قبری بودن. از قبرستان بیرون رفتم. دیگر کسی نزدیک آذان نماز شب برای رنگ کردن خطوط سنگ قبر نمی‌آمد. گاهی زخمم پایم سوزش می‌کرد. سوزشش نسبت به سوزی که این زندگی برایم می‌داد کم‌تر بود. در شیشهٔ عقب دوکان یکی از آرایشگاه‌ها خودم را دیدم. کومه‌هایم ترقیده بود. در بهار مگر کومه می‌ترقد؟ بلوس کهنه و پاره شده‌ام چرکین شده بود. کدام احمقی لباس کهنه‌اش را می‌شوید؟ فقط آب که چرک را پاک نمی‌کند نباید صابون و پودر داشت؟ منی دیوانه بدون صابون و پودر لباسم را در آب پاک می‌کردم. دوباره به طرف خانه روان شدم. می‌ خواستم تحقیر را تحمل کرده بازهم سوار موتر شوم اما پیاده رفتن خوب به نظر می‌رسید. از کنار کباب فروشی گذشتم. بویش در دماغم پیچید؟ یادم نمی‌آید کباب خورده باشم. واقعاً طعم آن گوشت های سرخ شده و چسپیده بالای سیخ چگونه است؟ آب دهنم را قورت کردم. دستم را به پنجاهی زدم و آن را به کباب‌پز داده و گفتم کباب. چون نخورده بودم دنبال کلمات می‌گشتم تا کباب بخواهم. مرد با دیدن وضعیتم گفت کباب کندز صد است و طرف لباس و وضعیتم دید و گفت بقیه که به پنجاه افغانی نمی‌دهم. گفتم خوب کندز بتی. گفت می، دهم برابر پولت ولی در داخل رستورانت اجازهٔ خوردن را نداری. گفتم درست است. بعد از پانزده دقیقهٔ که بوی خراب جوب را تحمل کردم در بشقابی پلاستیکی سه سیخ کباب آورد. حیران بودم چگونه بخورم. بلاخره سیخ را دندان زدم و مزهٔ گوشت در دهنم ماند. هر سه سیخ را بعد از گوشت‌ها لیس زده و به صاحبش بردم. غم شکمم را خوردم ولی غم نداشتن پول و رفتن با جیب خالی حالم را بد می‌کرد. وقتی در خانه رسیدم دل درد شدم. شاید گوشت ناپاک بود یا هم خودم مشکل داشتم. قامتم را به سختی راست کرده و خانه رفتم سلام دادم اما با بد شدن وضعیتمبه طرف بیرون رفته  و استفراغ کردم. با دیدن تکه‌هایی از کباب با خودم گفتم آدم غریب را چه به کباب؟

 

نویسنده: زهرا امیری