بوجیآرد را بالای کراچیاش گذاشت، کمرش درد سنگین را تحمل میکرد داکتران برایش هشدار داده بود که نباید اضافهتر از یک کیلو را بلند کند. مرد بود و نان مفت خوردن به مزاجاش خوش نمیخورد، پوست دستهایش چملک شده و با لکههای سیاه رنگ تزئین شده بود. لرزش پاها و دستهایش دلیل بر ضعف و بزرگسالیاش بود. مردی که منتظر این کراچیوان پیر بود با کفشهای براق و سیاهرنگش تَقتَق بر روی زمین میزد. خسته شده بود و نمیخواست این مرد ضعیفالجثه وقتارزشمندش را ضایع کند. مرد که وضعیت را درک کرد زودتر دست به کار شده و کراچی را پیش برد تا به طرف خانهٔ مرد جوان حرکت دهد. مردجوان با دیدن وضعیت فرسودهٔ پیر مرد در دلش گفت خداوند جان جوانان را میگیرد ولی این پیرمرد هنوزهم نفس میکشد، با تأسف سرش را تکان داد و گفت اگر این مرد نباشد یک اضافهخور و مفت خور در خانه کم میشود. مرد پیر به سختی و هزار مشکل کراچی را پیش میبرد، برای پیش بردن کراچی از جانخود مایه میگذاشت، حس گم شدهٔ را داشت که نه خانه دارد و نه خانواده. لحظهٔ بعد پدر و طفلی را دید که از راه دور به سوی او میآمد. یاد خودش و پسرش افتاد، چه کرده بود که بذر نفرت را در قلب پسرش کاشته بود؟ این همه نفرت از کجا چشمه میگرفت؟ مگر همیشه لیلی به لالای پسرش نمیگذاشت؟ به صورت چه کسی با سیلی زده بود که این گونه با سیلی به صورتش خورده بود؟ اشک مهمان چشماناش شد، مردها نمیگریند، مرد خودش را ضعیف احساس کرد. دیگر نتوانست کراچی پیش ببرد. مرد جوان با دیدن پیر مرد لاحول گفته، پنجاهی را به صورت مرد زده و کراچی را خودش حرکت داد. مرد که از دیدن پنجاهی خوشحال شد حرکت بیادبانه مرد جوان را نادیده گرفت. پنجاهی که در جوی افتاده بود را برداشت، هرچند کثیف شده بود، آن را درجیباش گذاشت. راه خانه را در پیش گرفت، هر چند خانهٔ خودش نبود ولی خانهٔ پسرش بود. دروازه را تَکتَک زد، آفتاب سوزان بود و مرد حس میکرد از فرقسر الی پاهایش در آتش سوزان قرار دارد، از عقب دروازه صدای نازکی به گوشش رسید، کی است؟ مرد پیر گفت دخترم باز کن منم. بعد از تعللی دروازه باز شد، مرد با خوشرویی سلام داد ولی از طرف زن جز نگاه حقیرانهٔ چیزی دیگر نصیباش نشد، با خودش گفت این نیز میگذرد. داخل حویلی شد، صدای پاهای زن از عقبش میآمد. مردپیرخواست اولین قدمش را در پَلههای منزل اول بماند که زن گفت: آهای با این وضعیت چگونه بالا میروی؟ سر و وضعت را ببین، گداها نسبت به تو مرتبتر است. مرد از شرمندگی سرشرا درون گریبانش فرو برد. شنیدن این سخنان توسط یک زن برایش مثل سوراخکردن قلبش با سیخآتشین میماند. زبان زیر دندان گرفت تا حرف نابجایی نزند. زن وقتی دید مرد تحمل میکند گفت زنت بهتر از تو بود لااقل با هرزگی پول کمایی میکرد. مرد با شنیدن این سخن آتش گرفت و به صورت زن تُف انداخت، این زن حتا حرمت مرده را در نظر نمیگرفت و عقب خانم پاکتر از گُلش حرف میزد. زن که با دیدن این حرکت مرد شوکه شده بود ناباور تف صورتش را پاک کرد و نگاهی به موبایلش انداخت. وقت آمدن شوهرش بود، امروز خدا یا به این مرد میداد یا به او. قسمتی از لباسش را چیر کرده و شروع به فریاد زدن کرد... آهای مردم کمک کنید... میشنوید؟ مردی در این منطقه نیست؟
مرد از حیرت دهنش بازمانده بود و به شرارتهای زنلچر مینگریست. کمکم صدای مردم و دروازه به گوش رسید و پسر مرد دروازه را با کلیدش باز کرده و داخل شد با دیدن لباسهای چیر شدهٔ خانمش چشمانش رنگ خون را به خودش گرفت و شتابزنان به طرف پدرش روان شد، مشت اول را حوالهصورتش کرد. پیدرپی با مردان دیگر پدر پیر و ضعیفاش را زیر لت و کُتَکَش گرفته بود. مردپیر صورتش را بالا گرفت و پسرش را شبیه دروان کودکیاش دید، معصوم و عاجز. لبخند زد و چشمانش را بست.
پسرش از لت کردن زیاد خسته شد و دست از لت کردن کشید، حال که از آتش درونش کم شده بود. بلند کردن دست بالای پدرش را عار میدید، او نهتنها دست بلند کرده بود بلکه زمینهٔ دستبلند کردن بقیه را نیز فراهم کرده بود. پشیمان از کارش پدرش را رها کرد به منزل بالا رفت، وقتی به اتاق طفلش رسید دروازه را باز کرد. خبری از طفلش نبود، دلش گواهی بد میداد. زنش را چند بار صدا زد و جویای طفل شد ولی زن از هیچی خبر نداشت. طفلش برایش حکم آکسیجن را داشت، سالها از عروسیشان میگذشت و این طفل با هزاران زحمت و تداوی تولد شده بود و حال شش ساله بود. پسر به طرف تختبام خانهاش رفت، با ندیدن طفلش نفسی از سر آسودگی کشید، وقتی چشمش به لِنگکفش پسرش افتاد در حالیکه پاهایش لرزش داشت به سوی آن حرکت کرد. دست برد تا کفش را بردارد ولی با دیدن جنازههای پدر و پسرخود متوقف شد. پدری را که خودش کشت و پسری را که بیتوجهی زنش شایدم آه پدرکلانش کشت.
بدون هیچ حرکتی سرش را بالای زانوانش گذاشت و تمنا کرد کاش هیچ نمیبود.