پرده را پایین کشید، حتی نورآفتاب هم حالش را به هم میریخت. در
اتاقش هرچیزی بود جز آیینه. نبود آیینه دلش را ریشریش میکرد. روی زمین نشسته و
سرش را بالای زانوهایش گذاشت. در فکر عمیقی فرو رفت، چه شد که زندگیاش به اینجا
رسید؟ تقاص کدام گناهش را میداد؟ چگونه عذاب بود که تمامی نداشت؟ چرا مشکلات زندگی
دست از سرش بر نمیداشتند؟ تا کَی باید اینگونه زندگی میکرد؟ چاره چه بود؟ چه کسی
در لحظات بد زندگیاش در کنارش مانده بود؟ از کی پیش کی باید مینالید؟ حالت بدش
را چرا کسی درک نمیکرد؟ دست خودش نبود، آرزو کردن مرگ. هر لحظه مرگ میخواست ولی
مرگ سراغش نمیآمد.
شش ماه از آن شبشوم میگذرد، شبی که ناخواسته وارد زندگی و صورت جدیدی
شد. نیمهشب بود، با شنیدن صدای قار و قور شکمش از خواب شیرین بیدار شده و به طرف
آشپزخانه حرکت کرد. دروازهٔ یخچال
را باز کرده و محتویات داخلش را دید. تخممرغ را کشید، تخمپزی را گرفته بالای پکنیک
گذاشت. گوگرد را گرفته و کوشش در روشن کردن پکنیک داشت. تلاشهایش بینتیجه بود،
به طرف اتاقش رفت تا گوگرد جدید را بیاورد. هنوز خواب از چشمانش به کُلی نرفته
بود. گَنس و گول داخل اتاقش شده و به هر زحمتی که بود گوگرد جدید را گرفت. دوباره
به آشپزخانه رفت، بخاطر گرسنهگیزیاد سرش گیج میرفت. روی زمین نشسته و گوگرد را
روشن کرد. روشن کردن گوگرد مصادف بود با شعلهور شدن آتش. جیغ ریحان باعث شد اعضای
خانواده خیلی زود به آشپزخانه هجوم بیاورند. ریحان در طفولیت مادرش را از دست
داده بود، دو برادر و یک خواهر داشت اونم از نامادریاش. پدرش بعد از چهلم فوت
خانم اولش بنابر خواست مادرش تصمیم به ازدواج دوم گرفت. مرد با دیدن دخترش قلب و
دلش یکجا با هم لرزید. ریحان را به نزدیکترین شفاخانهٔ جلدی
انتقال دادند. جیغهای از روی درد ریحان دل پدرش را آب میکرد. برای پدرش سخت بود
دیدن حالت وخیم ریحان و درد کشیدن دخترش. بیست و چهارساعت بعد ریحان چشم باز کرده
و وارد قسمتوحشتناک زندگیاش شد. میخواست صورتش را ببیند، تصور اینکه صورتش
چگونه به نظر میرسد؟ ریحان را مضطرب کرده بود. پدرش از شنیدن خبر بههوش آمدن
دخترش با پیشانیباز وارد اتاق شده و دست دخترش را محکم فشرد. ریحان لبانش را از
هم فاصله داد و آیینه خواست. پدرش در حالی که صدایش میلرزید درخواست دخترش را رد
کرده، او را به استراحت دعوت کرد. ریحان با وجودیکه میفهمید چیزی خوب در انتظارش
نیست ولی اصرار بر دیدن صورتش در آیینه میکرد. سرانجام پدرش به خواست دخترش سر
فرو آورده و آیینه را به دست دخترش داد. ریحان با وجودی استرسی که سرتا پایش را
فراگرفته بود آهستهآهسته صورتش را در آیینه دید. قسمتی از سرش و بیشتر از نصف
صورتش سوخته بود. صورتش وحشتناکتر از صورت کسانی بود که ریحان تصورش را میکرد.
اشکهایی که از چشمانش میریخت باعث میشد صورتش بسوزد ولی ریحان بدون توجه به
دردش دستش را بلند کرده و صورتش را لمس کرد. بخاطر حال بد خود بیهوش شده و روی
تخت افتاد. پدرش داکتر را صدا زد، داکتر بعد از معاینه گفت:« به ریحان شوک وارد
شده است، خوب میشود.» دروغ میگفت ریحان دیگر هرگز خوب نمیشد. ریحان از شفاخانه
مرخص شد، زمانیکه داخل خانه شد. متوجهٔ تغییر
رفتار اعضای خانوادهاش شد. حسکرد چیزی کثیفی در صورتش است. برای همین از اتاقش
خارج نشد، به گفتهٔ پدرش
نامادریاش آیینههای اتاقش را برداشته بود تا ریحان رنج نبرد. نمیفهمیدند ریحان
با هر نفسی که میکشید رنج میبرد.
در مدت شش ماه ریحان روزهایی را دید که تصور دیدن آن روزها را هم نمیکرد.
خواهرش نامزد شد و ریحان خوب میفهمید هیچ کسی حاضر نیست با او ازدواج کند. نکتهٔ منفی
اینبود که پسریکه قبلاً خواستار ریحان بود و ریحان هم بخاطر وصلت با آن بیمیل
نبود در تصمیم ناگهانی با خواهرش نامزد شد. ریحان به تمسخر و چینخوردن پیشانی
مردم زمانیکه صورتش را میدیدند عادت کرده بود. بیشتر از غذا غم میخورد، زمانیکه
غم میخورد تمایلی به خوردن غذا نداشت. هرجایی که صحبت از زیبایی میشد ریحان از
آنجا گریزان بود. ریحان سرش را از زانویش بلند کرده و از فکر کردن به واقعهٔ شومزندگیاش
دست برداشت. هرچند زندگی دوست داشت ریحان در آن حضور داشته باشد ولی ریحان امیدی
برای زندگی نداشت نه در حال و نه در آینده. در این شش ماه دوبار صورتش را عملیات
کرده بود ولی هر دوبار نتیجهٔ
آن منفی بود. کلید دروازهٔ تختبام
را از زیر تشک گرفته و با فهمیدن اینکه همه مصروف کار خود هستند از اتاقش خارج
شد. پلههای زینه را یکییکی بالا میرفت. دروازهٔ تختبام
را باز کرد و آن را دوباره بسته کرد. چند لحظهٔ بالای
چپرکتی که در تختبام بود نشست و به کارش فکر کرد. از جایش بلند شده و خودش را به
نوک تختبام رسانید. در این دنیا کسی خواستارش نبود جز پدرش.
فکر کردن به پدرش باعث میشد از کاری که میخواست انجام دهد صرفنظر
کند؛ برای همین دیگر به پدرش فکر نکرد. شاید به پدرش با این اوضاع باردوش باشد. با
خودکشیاش جهنم را میخرید ولی زندگیکردنش هم مصادف بود با جهنم. یکبار در این
دنیا طعم تلخ جهنم و آتش آن را چشیده بود. شاید طعم شعلههای آتش جهنم همینگونه
باشد، متوقف شدن موتر پدرش را از دور مشاهده کرد. چشمانش را بست و خودش را از ریسمان
محکمشدهٔ زندگی که
دَور گلونش محکم شده بود، آزاد کرد. انسانآزاد باید آزاد بمیرد. پدرش با شنیدن
صدا لرزشی ناخودآگاه حاکم وجودش شد. با قلبی که به شدت میتپید داخل حویلی شد. هیچی
نمیشنید و هیچ نمیدید جز جسد دخترش که حالا قابل شناسایی نبود. میفهمید دیر یا
زود ریحانش دست به خودکشی خواهد زد، امروز خوشحال به خانه برگشته بود تا به ریحان
مژدهٔ خوب شدن را
بدهد. کمرش با دیدن دخترش شکست، در مدت این شش ماه از گل نازکتر به ریحان نگفته
بود. به اعضای فامیل گوشزد کرده بود تا متوجهٔ رفتارشان
با ریحان بوده و قسمی رفتار نکنند که ریحان احساس کمبودی کند. نمیشد با تقدیر
بجنگد، با وجود تمام کوششهایش دخترکش رنج میبرد.
نویسنده: زهرا امیری