صفحات

۱۴۰۵/۱/۲۹

حسرت ( داستان کوتاه)


با صدای مادرم که اصرار می‌کرد از خواب بیدار شوم، چرخیده و با شکم خوابیدم. این خواب‌صبح‌گاهی چنان شیرین بود که نمی‌خواستم از آن دست بردارم. این‌بار مادرم لحاف را از سرم کشید و گفت بلال بیدار شو، جان‌مادر. ام‌روز خرید نامزدی برادرت است باید بیایی چون برادرت دفتر می‌رود. وقتی مادرم سکوت اختیار کرد دوباره خواب بالایم غلبه کرد و این‌بار من بودم که چشمانم را تا آخرین حد باز کرده و از جایم بلند شدم. مثل پسران خوب و مؤدب جای‌خوابم را جمع کردم. هوای سرد زمستان باعث شد بلرزم، از کلکین صحن‌حویلی را تماشا کردم، دانه‌های برف می‌بارید و سطح زمین را به رنگ سفید آورده بود. بخت‌برادرم گویا در زمستان باز شده بود، بعد از خوردن صبحانه با مادرجان و خواهرم از خانه خارج شدیم. تنها مردی که در خرید بود من بودم به همین‌خاطر به مادرم گفتم که از موتر پایین نمی‌شوم و فقط مثل راننده در خدمت شما هستم. آهنگ بی‌معرفت ایمان غلامی در حال پخش شدن بود و فکرم را با خودش به سوی دلبرکم برده بود. سه‌ماه می‌شد که ازهم قهر بودیم، غرور کاذب‌ما باعث سردشدن رابطهٔ‌ما شده بود. نه او دست‌ می‌کشید از این دوری و نه من. بی‌گانه بودن با کسی‌که یک زمانی نزدیک‌ترین شخص به ما بود دشوارترین کار دنیا است. روز و شبم شده دیدن نمایهٔ واتساپ و فیس‌بوکش. ذره‌ذره جانم را می‌گیرد جواب دادنش به کمنت‌های پسرها. می‌دانم از قصد این‌کار را می‌کند، می‌خواهد دلم را ریش‌ریش بسازد. سنگ را بالای قلبم گذاشته‌ام و تحمل می‌کنم دردی که عزیزتر از جانم برایم می‌دهد. با شنیدن صدای شخصی سرم را چرخاندم، خودش بود مگر می‌شد این تُن‌صدا را نشناسم؟ یعنی برادرم با قوم دیبا قراراست خویشاوند شود، دیبا هم متعجب بود. این ملاقات هردوی‌مان را هیجانی ساخته بود. چشمانم روی دیبا بود و زمان از دستم رفته بود. با صدای مادرم به خودم آمدم: امیدجان حرکت کن، دیر می‌شود. چشم گفته و با دستان لرزانم کنترول فرمان را به دست گرفتم. در آیینه روبروی موتر فقط دیبا را می‌دیدم، اما دیبا هیچ نگاهم نمی‌کرد. این نگاه دزدیدنش را گذاشتم پای رابطه ناخوب این‌روزهای ما. دلم می‌خواست دیبا را تنگ در آغوش بگیرم قسمی که در وجودم حل شود. صدای مادرم بود که گفت امیدجان همین‌جا پیاده می‌شویم، گفتم درست است مادرجان. همه پیاده شدند و دیبا میان رفتن و ماندن در تعلل بود. می‌خواست حرفی بزند ولی دختری از بازویش گرفت و او را از موتر خارج کرد. من و دیبا از زمان دانش‌گاه هم‌دیگر را می‌شناختیم. او محصل زبان و ادبیات دری بود و من محصل زبان ترکی. اولین بار وقتی دیدمش که ایام امتحانات بود و چوکی را به صحن دانش‌گاه می‌آورد. آن‌روز کمکش کردم و بعد در چندجای دیگر با هم روبرو شدیم. در روز عاشقا برایش گل سرخ تحفه گرفته و اظهار محبت کردم. اوایل جدی رویه کرد و بعد باهم خوب شدیم. باهم به دانش‌گاه می‌رفتیم و از دانش‌گاه خارج می‌شدیم. دیبا نیمهٔ گمشده‌ام نبود بلکه خودم بودم در جسم یک دختر. شباهت‌هایی زیاد باهم داشتیم، ارتباط‌ما صمیمانه بود تا زمانی‌که بخاطر موضوع خواست‌گاری با هم بحث کردیم. در خانهٔ ما اول برادر بزرگ نامزد می‌شد و بعد برادر کوچک‌تر. ولی دیبا اصرار داشت که به خواست‌گاری بیا چون نمی‌خواست جز من با دیگری باشد. چند بار با فامیل حرف زدم که دختری را دوست دارم ولی از دیبا عکس و نشانی نگفتم،فامیل‌ما سنتی بود و نمی‌خواستم فکر کنند دیبا دختر بد است. بعد از چندین ماه ام‌روز دوباره دیدمش، با دیدنش دل‌تنگ‌تر شدم. همهٔ وجودم او را می‌خواست. بخاطر فکر زیاد سرم را درد گرفته بود. بعد از چند ساعتی مادرم با چندین زن و دختر به موتر آمد و برایم گفت برو داخل دکان هیکل تو و مصطفی یکیست. برای نامزدی دریشی فرمایش بتی، قبول کرده و از موتر خارج شدم. با چشمانم افراد داخل موتر را از نظر گذراندم دیبا نبود، موقعیت خوبی بود تا همرایش حرف زده و ناراحتی‌اش را برطرف بسازم. حال که مصطفی نامزد می‌کند هیچ مانعی میان من و دیبا موجود نیست. پسری دسته ‌زیبای گل در دستش بود و صدا می‌زد گل بیست افغانی. تمام گل‌هایش را خریدم، گل را بوی کردم بوی دیبا را می‌داد. با خوش‌حالی به سوی دکان رفتم، دیبا آشفته مرا می‌دید. وقتی دیدم کسی متوجهٔ‌ما نیست گفتم مرا ببخش! اشک در چشمانش حلقه زد و گفت تو مرا ببخش. یکی از دستانش را فشرده و گفتم مه نمی‌توانم ازت کینه بگیرم. دستش را از دستم خارج کرد و گفت دیگر دیر است، امیددارم مرا ببخشی. متعجب از حرفایش خواستم بگویم چرا؟ اما با شنیدن صدای مادرم که گفت زود باش بلال جان عروسم را خسته کردی. حرف در دهنم ماسید و جهان پیش‌چشمانم تیره و تار شد. دسته ‌گل از دستم رها شد و حرف مادرم بارها در ذهنم تکرار شد. بدنم بالای پاهایم سنگینی می‌کرد. از دکان خارج شدم، به هوای آزاد ضرورت نداشتم. خدایا! با من این‌کار را نمی‌توانی، دیبا را کنار مصطفی دیده نمی‌توانم.

موبایلم زنگ می‌خورد، سردی‌روزگار باعث شده بود دندان‌هایم به‌هم بخورد. ختم زندگی‌‌ام این‌جا است، مردهٔ که متحرک است منم. جسمی‌که آرزویی ندارد منم، دل‌شکسته و ناتوان منم. من و دیبا دو خط موازی هستیم که به‌هم نمی‌رسیم. سهم من از دیبا دیدنش کنار برادرم و حسرت داشتنش است. 

فرشاد( داستان کوتاه)

 

موبایل را به سمت آینه پرتاب کردم، آینه شکست و در آیینه شکسته تصویرم را دیدم. یک ماه پیش زمانی‌که خشویم از مرضم خبردار شده بود، به خانه‌ام آمد و گفت باید پسرش را رها کنم، چون نمی‌توانم زن خوبی برای پسرش باشم، وقتی نامزدم خبر شد برایم وعده داد، فامیلش را متقاعد می‌کند ولی فکر کنم در نبرد با خانواده‌اش شکست خورده است. این پایان زندگی‌ام بود، دی‌گر به چه امیدی زندگی کنم؟ جز مریض رو به مَوت چیزی نیستم، سخنان خشویم در گوش‌هایم تکرار می‌شد: تو دی‌گر به درد پسرم نمی‌خوری، نمی‌توانی زندگی پسرم را خراب کنی. بعد عروسی اگر باردار شوی طفل‌ات ناقص است و تو خودت ناقصی، مو که زیبایی دختر است را نداری. نمی‌توانم پیش قوم و خویش بگویم عروس‌ام تومور مغزی دارد. از چوکی بلند شده و به طرف دروازهٔ اتاق رفتم. پاهایم در برخورد با شیشه‌ها زخم شدند، هیچ دردی را حس نمی‌کردم دردم به مغز استخوان رسیده بود. برای پیدا کردن چگونگی خودکشی‌ام چهارطرف اتاقم را دیدم، چشمم به بوتل شیشهٔ خورد که داکتر هدایت داده بود هفتهٔ یک‌بار از تابلیت درون بوتل بنابر قوی‌بودنش استفاده شود. تابلیت‌ها را در کف دستم انداخته و آن‌ها را در دهنم انداختم. بعد از قورت دادن تابلیت‌ها یک گیلاس آب نوشیدم، بعد از گذشتن دقایقی چشمانم تمام اتاق را تار می‌دید، بی وزن شدنم را حس می‌کردم. صدای باز کن بازکن، را می‌شنیدم ولی مغزم توان تشخیص کردن این را نداشت که صدا متعلق به چه کسی است؟ پایان من و سرنوشتم این‌گونه بود.

بخاطر خوردن صبحانه بالای دسترخوان نشسته بودیم، وقتی یک قورتی از چایم را نوشیدم فهمیدم بوره ندارد. خطاب به مادرم گفتم: ننه‌جان بوره نداریم؟ مادرم این پا و آن پا می‌کرد، با تن صدایی که به مشکل شنیده می‌شد گفت: نه. گفتم: برو از پدرکلانم بخواه، معلم می‌گوید صبحانه باید شیر بنوشید تا استخوان‌های بدن‌تان رشد کند ما که شیر نمی‌نوشیم لا اقل بوره که باشد. مادرم بعد از تعلل از جایش بلند شد، از اتاق خارج شد و وقتی متوجه شدم قندانی بوره را با خودش نبرده است با خوش‌حالی قندانی را برداشته و به دنبال مادرم روان شدم. هنوز دو پتهٔ زینه را پایین نیامده بودم که صدای پدرکلانم را شنیدم: چه است هر روز پشت بوره می‌آیی؟ یگان روز بدون بوره گذاره کنید، هر روز که نمیشه بخورید. نِق‌نِق‌های پدرکلانم را من و مادرم یک ساعت شنیدیم آخر با بسته‌شدن دروازهٔ اتاق فهمیدیم قرار نیست بوره بدهد. برای این‌که مادرم نداند گپ‌های آن‌ها را شنیده‌ام خیلی زود به طرف اتاق رفتم. بالای دسترخوان نشسته و یک لقمه نان را در دهنم انداخته بالای آن چایم را که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، نوشیدم. لقمه از گلونم به سختی پایان رفت، مادرم سَر خم داخل اتاق شد. بین من و مادرم حرفی رد و بدل نشد. برای این‌که مادرم متوجهٔ حالت بدم نشود از جایم بلند شده گفتم: ننه‌جان خدانگهدار. مادرم با صورتی‌که لب‌هایش خندان و بود چشمانش گریان گفت: برو به سلامت عزیزم. از گوشه‌گوشه برو و یادت باشد با بی‌گانه‌ها جایی نروی، این نصیحت‌های مادرم تا دهن دروازهٔ حویلی ادامه داشت. کار هر روزش همین بود، بدون خستگی مرا نصیحت می‌کرد. خریطهٔ آبی‌ام را در شانه‌ام انداختهپو به طرف مکتب روان شدم. روانه شدن در راه مکتب تمام حس‌های منفی صبحم را ازم دور می‌کرد. بعد از سپری کردن مسیر مکتب، به مکتب رسیدم. کاکا احمدشاه کسی‌که نگهبان مکتب بود با پیشانی باز سلامم را علیک گرفته و سرم را نوازش کرد. خوش و خوشان داخل مکتب شدم. در قسمتی از حویلی بچه‌ها جزبازی می‌کردند. ما شاگردان همین‌گونه ساعت خودمان را تیر می‌کردیم، با ذغال خانه‌های خالی رسم کرده و جز بازی می‌کردیم. خیمهٔ‌ما آن‌طرف‌تر بود بعد از کمی ساعت‌تیری داخل خیمه شدم. از خریطه‌ام توشک‌چهٔ خود را کشیده و آن‌را روی زمین انداختم. با دیدن تقسیم‌اوقات فهیمدم که ساعت دوم مضمون ساینس داریم. از استاد ساینس خوشم نمی‌آمد، تحقیر و توهین عادت همیشگی‌اش بود. انسانیت را بلد نبود، از کلمات استفاده می‌کرد برای بد و بی‌راه گفتن به اشخاص. دو روز در هفته ساینس داشتیم و این دو روز بدترین روزهای هفته‌ام بود. همیشه دعا دعا می‌کردم در وقت ساینس استاد متوجهٔ حضورم نشده و از من سوال نکند. ساعت اول مثل هر روز دیگر خیلی زود گذشت و ساعت دوم درسی فرا رسید. وقتی استاد ساینس داخل خیمه شد، تنها و تنها صدای نفس‌ کشیدن بچه‌ها شنیده می‌شد و بس. بدون هیچ احوال‌پرسی و سلامی گفت: کتاب‌های تان را بیرون کنید. پای راستش را بالای پای چپش گذاشته و از شاگردان سوال می‌پرسید. خودم را تا حدی که می‌توانستم پایین‌تر گرفتم تا استاد مرا نبیند. استاد گفت: تو بیا او بچه، قلبم به شدت می‌تپید. هرچه ذکر داشتم زیر لب می‌خواندم تا امروز خداجان مرا از گیر استاد نجات دهد. وقتی با خشم صدا زد سرم را بلند کردم. بدبختانه مرا صدا می‌زد، با ترس و لرز قدم‌ برداشته و خودم را پیش استاد رساندم. وقتی تعللم را دید گفت: برو پیش تخته و درس را تشریح کن. پیش تخته ایستاد شده و درس را آغاز کردم، متأسفانه هیچی در ذهنم نبود. استاد یک‌باره از جایش بلند شد و گفت: سوادت از لباس پوشیدنت پیداست. این چه است پوشیدی؟ بوجی...  بوجی آرد است یا کچالو؟ در عمرم این‌گونه پیراهن و تنبان را ندیده بودم که کسی به تن کند. از شانه‌ام گرفت و گفت: برو گم‌شو بشین در جایت. من که احساسات جریحه‌دار شده‌ام به یک تلنگری نیاز داشت تا تبدیل شود به اشک‌ها و از چشمانم فرو ریزد. با اشک در جایم نشستم، کم‌کم اشک‌های آهسته‌ام تبدیل شد به بوغ زدن. این‌بار نه تنها چشم‌هایم بلکه سوراخ‌های بینی‌ام هم اشک می‌ریختند. استاد گفت: بس کو دیگر حوصلهٔ فِس‌فِس کردنت را ندارم. بعد از مضمون ساینس مفاهیم مضامین دیگر را گرفته نتوانستم. تنها کلمهٔ که در ذهنم بود همان بوجی بود. دیگر جرأت نکردم با بچه‌ها بازی کنم. ترس این‌که توسط آن‌ها بوجی‌ پوش خطاب شوم در دلم بود. آن روز بعد از خراج شدن از مکتب احساس گرسنگی می‌کردم. وقتی پسران و دختران هم سن و سالم را می‌دیدم که با پدر و مادر خود خانه می‌روند و در مسیر راه چیزی می‌خورند دلم به حال خودم می‌سوخت.

در راه وقتی از کوچه واسع می‌گذشتم در ترقک دیوار نان را دیدم. دستم را داخل کرده و آن را گرفتم. قاق بود و لذت‌بخش. وقتی چاره شکمم را خوردم خدا را شکر کردم. می‌گویند: آدم که گرسنه باشد نرم‌تر از سنگ را نیز می‌خورد. خداوند ج روزی رسان بود، روزی بندگانش را می‌رساند. وقتی به خانه رسیدم، نزدیک دروازهٔ کوچه موتر باربری خورد را دیدم. با خودم گفتم: نه که باز کوچ می‌کنیم و مه بی‌خبرم؟ پدرکلانم و مادرکلانم را با بیک دستی‌شان دیدم. پدرکلانم با دیدنم گفت: یادت است گفتی: کاش از شر شما خلاص شویم؟ گاهی مرغ‌آمین در گذر است ببین از شرما خلاص می‌شوی. دیگر ما نمی‌توانیم تو و مادرت را با خودمان داشته باشیم. این‌همه سال هم بخاطر پدرخدا بیامرزت بار سنگین تو و مادرت را تحمل کردیم، دیگر خود دانید و زندگی‌تان.

با وجودی‌که پدرکلان و مادرکلانم را دوست نداشتم ولی از رفتن‌شان ناراحت شدم. وقتی بار را دیدم فهمیدم که دیگر در خانه وسیله جا نمانده است، به هر صورتش چه زود و چه دور باید راه زندگی‌مان را می‌رفتیم. تا رفتن پدرکلان و مادرکلانم در حویلی منتظر ماندم. می‌خواستم دل‌سیر آن‌ها را نظاره کنم. کی می‌داند دفعهٔ بعد چه وقت و کجا هم‌دیگر را خواهیم دید؟ عجیب بود که مادرم برای خداحافظی و بدرقه از خانه خارج نشد. هرچند مادرم روز خوب و خوشی را بخاطر کنایه‌های مادرکلان و پدرکلانم ندیده بود ولی باید خداحافظی می‌کرد. شایدم قبل از آمدنم خداحافظی کرده باشد، سرنوشت درهای زیادی را خواسته و ناخواسته به روی‌مان باز می‌کند و انسان‌های عادت می‌کنند یا تظاهر به عادت کردن می‌کنند. منم سرنوشتم را پذیرفته و وارد خانه شدم. قسمی‌که حدس زده بودم خانه خالی بود. چند بار مادرم را صدا زدم، خوش‌حال بودم از این که مرد زندگی‌اش شده‌ام. مسؤولیت‌هایم از این لحظه به بعد زیادتر می‌شد، ولی من مرد روزهای سختم. اتاق‌ها را یکی‌یکی باز می‌کردم ولی مادرم نبود. آخرین جای تاکو بود، دست انسان نیست باز نکردن بعضی از درها در زندگی. دست بشکند ولی باز نکند در بدبختی‌ها را. دروازهٔ تاکو را باز کردم، تاریک و سرد بود. برق را روشن کردم، مادرم را صدا زدم. بخاطر روشنی برق مدتی چشمانم را بستم. وقتی باز کردم مادرم را دیدم، آویزان شده در ریسمان. به معنای واقعی یتیم شدم، از پدرکلان و مادرکلانم متنفرتر شدم. چون هیچی به ما نمانده بودند و ما را تنها مانده بودند مادرم خود را حلق‌آویز کرده بود. زندگی نباید در مقابلم این‌گونه بی‌رحم می‌شد. برای تنها و بی‌کس شدن سنی نداشتم. کجا بروم؟ به کی پناه ببرم؟ کاش یک مشت بالای شکمم زده و صبح بوره نمی‌خواستم. هیچ بورهٔ قادر به شیرین کردن زندگی‌ام نخواهد بود.

 

 

نویسنده_ زهرا امیری

خطوط موازی( داستان کوتاه)


با چشمانم افتادن موهایم را به روی زمین تماشا می‌کردم. روبروی آیینه نشسته بودم و توان نداشتم صورتم را ببینم. مادرم به بخت‌بدم اشک می‌ریخت، دستانش در وقت قیچی کردن موهایم می‌لرزید. خودم اما رو به راه بودم، آدمی باید پذیرای نوشته‌های سرنوشت‌اش باشد. هرچند قلم در وقتن نوشتن قَی کرده بود و نوشته‌ها از خطوط بیرون شده و در عقب کاغذ منتشر شده بودند. هیچ‌کاری از من ساخته نبود، با گذشت هر لحظه پیر و پیرتر می‌شدم. نه از خداجان گِله دارم نه از بنده‌هایش، راستش تا حال با خودم در این خیالم که چگونه سرم را از مردم بپوشانم؟ کَل‌بودنم ظاهر مرا چگونه نشان خواهد داد؟ مگر زیبایی یک دختر در موهایش نیست؟ تراشیدن سرم یک ساعت دوام پیدا کرد، بعد از یک ساعت مادرم را دیدم که با شانه‌های خمیده موهایم را از زمین برداشت و هِق‌هِق‌کنان به خارج از اتاقم رفت. من ماندم و دختری که موی نداشت. من ماندم و آیینهٔ که قرار بود منِ ابدی را نشانم دهد. اتاق خالی بود و بغض‌ام با صدای بلند شکست. دستم را به سرم رساندم، از تصور موهایی که دی‌گر نبود حالم از خودم به‌هم خورد. تقدیر همین بود که با واقعیت‌ها روبرو شوم، باید طعم تلخ و زهرآگین این زندگی را بچشم. بعد از بارها کوشش خودم را در آیینه دیدم، از دیدن تصویری که در آیینه بود دیوانه‌وار خندیدم. دختری که مثل بچه‌ها شده است. بینی‌ام سرخ، کومه‌هایم از فرط شوری اشک‌هایم شاریده بود و فَرق‌سرم که موی نداشت. ام‌روز قرار بود با نامزدم برای اولین پیچ‌کاری تومور مغزی بروم. دو ماه قبل با نامزدم چَکر رفته بودم، در راه ضعف کردم وقتی به داکتر مراجعه کردم گفت باید معاینهٔ‌عمومی شوی. بعد از گرفتن نتیجهٔ معاینهٔ‌عمومی فهمیدم تومور دارم. نمی‌خواستم موهایم را از دست بدهم ولی نامزدم برایم گفت ترا به‌خاطر زیبایی و چهره‌ات دوست‌ نمی‌دارم بلکه برای سیرت‌ات دوست می‌دارم. این‌ دو ماه را با مشاوره داکتر و هم‌کاری نامزدم سپری کردم، خدا را به‌خاطر داشتن چنین انسانی در زندگی‌ام شاکر هستم. نمی‌دانم پاداش کدام کارم است؟

با صدای پیام موبایلم دست از گذشته و فکر کردن به این و آن کشیدم. نامزدم پیام داده بود، فکر کنم باید مانتویم رابپوشم تا نزد داکتر برویم. پیامش را باز کردم، نوشته بود:

 

مینۀ ‌عزیزم سلام امید دارم این متن را بارها بخوانی و مرا همانند همیشه درک کنی. زندگی مملو از خاطرات بد و خوب است، من و تو شروع زیبایی را باهم داشتیم. تو برایم خاص‌ترین دختر روی زمین هستی، شاید باور نکنی ولی در خواب و بیداری‌ام جز تو کسی نیست، انسان هرکسی را فراموش می‌تواند ولی تجربهٔ اولین‌هایش را با شخص دلخواه هرگز. مرا ببخش که نتوانستم فامیلم را قانع بسازم تا تو را در کنارم نگه‌دارم، متأسفم که این‌را می‌گویم. من و تو دی‌گر همانند دوعاشق‌ بی‌گانه هستیم، تقدیر ما را در دو مسیر مختلف و دو خطوط موازی قرار داد، این خطوط هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند. کوشش کن زندگی کنی، نتوانستم این‌جا بمانم به‌همین خاطر افغانستان را ترک می‌کنم. خاطراتت را با خودم می‌برم، بعد تو هیچ کسی هم‌راه و هم‌دَم من نخواهد شد. برای من تو مه‌تاب شب‌های تاریک‌ام هستی. یک‌دانه ام مواظبت باش، تو مینه زندگی‌ام هستی.

 

نویسنده: زهرا امیری

خانه‌هایی که پناه نشدند( داستان کوتاه)


چهارده ساله بودم که مادرم فوت کرد، هیچ‌کسی بهتر از مادر یک دختر را درک نمی‌تواند. سه برادر داشتم، یک برادرم عروسی کرده بود و دو برادر دگرم مجرد بودند. دو برادرم بزرگ‌تر از من و یک برادرم نسبت به من خوردتر بود. سختی‌های زیادی را می‌کشیدم، حتی وقتی مادرم زنده بود؛ بیش‌تر اوقات میان من و برادرانم فرق ایجاد می‌شد. در خانهٔ‌ما حکم از برادرانم و پدرم بود، من و مادرم مثل گدی‌ باید عمل می‌کردیم بدون چون و چرایی اضافی. بعد از فوت مادرم تنهاتر شدم، پدرم در جریان روز خانه نبود و زمان حکومت خانم برادرم فرا رسید. باردار بود، به خشک و تر دست نمی‌زد. یک طرف مکتب می‌رفتم و یک طرف کارخانه را می‌کردم. یکی از روزها چبلی شصتی پوشیده و خواستم مکتب بروم؛ آن روز برادرم مجبورم کرد جوراب بپوشم. آن‌روز و روزهای دیگر یادم نمی‌رود. زمانی‌که برادرزاده‌ام تولد شد ناز خانم برادرم زیاد شد. زندگی به همین منوال گذشت. برادرم صاحب سه فرزند پسر شد، هر سه را خودم کلان کردم. زن برادرم معلم بود برای همین اطفالش را در خانه می‌گذاشت. زمانی‌که در انستیتیوت کامیاب شدم، گفت: به پدرت بگو که نمی‌خواهی درس‌هایت را ادامه بدهی. حرفش را قبول نکرده و گفتم: می‌خواهم درس بخوانم. شب پدرم و برادرانم برایم گوش‌زد کردند که در انستیتیوت باید حجابم را مراعات کرده، آرایش نکرده، با بچه‌ها ارتباط برقرار نکرده و در مسیر راه سَرخَم باشم. برادرم گفت: باید ماسک زده و بدون جوراب از خانه خارج نشوم. تمام حرف‌های‌شان را قبول کردم، چاره‌یی جز این نداشتم. گمانم دختران در خانهٔ پدر باید نام پدرشان را و درخانهٔ شوهر باید نام شوهرشان را حفظ می‌کردند. گوش‌زد‌های‌شان باعث می‌شد از این‌که دخترم احساس تنفر کنم. اگر مرد می‌بودم شاید کسی برایم امر و نهی نمی‌کرد. برادرانی‌که دیگر وقت‌ها از ضروریاتم نمی‌پرسیدند در وقت تنبیه و نصیحت گردهم جمع می‌شدند. با رفتن در انستیتیوت دروازهٔ جدیدی به رویم باز شد، هرچند وضعیت اقتصادی‌ام خوب نبود؛ روزها پیاده می‌رفتم و برای این‌که از حالت اقتصادی‌ام کسی خبردار نشود با هیچ کسی دوستی نمی‌کردم. روزهایی که در خانه جنگ و دعوا می‌شد، وقتی انستیتیوت می‌رفتم هیچی از درس نمی‌فهمیدم. دو سال با تمام سختی‌هایش برایم گذشت. در جریان آن دو سال چند نفری که خواست‌گار آمدند را پدرم رد کرد. بعد از دو سال مطلق خانه‌نشین شدم، هرچند برایم در یک مکتب کار پیدا شد ولی فامیل اجازه نداد. دوباره همان آش و همان کاسه. برادرخوردم که نسبت به برادران دیگرم خوب‌تر بود قصد رفتن به ترکیه را کرد. چندبار برایش گفتم: راه خطر دارد و فعلاًپول نداریم ولی قبول نکرد. بلاخره برادرم راهی ترکیه شد. آن زمان به معنی واقعی تنها شدم، موبایل نوکیا داشتم. شماره چند دوستم در آن بود و گاهی همرای‌شان حرف می‌زدم. یکی از روزها بخاطر پریودی نتوانستم کارهای خانه را انجام بدهم. با خودم گفتم: زن برادرم حتماً یک کاری خواهد کرد. یکی از دوستایم مهوش نام داشت، بعد از خیلی وقت‌ها تماس برقرار کرد. منم گرم قصه شده و همرایش قصه کردم. آن روز وقتی خانم برادرم آمد، برایش گفتم حالم خوب نیست. برایم گفت: مه سه طفل زاییدم ولی ایقسم ناز نکردم، چه گپ است؟ برو غذای شب را پخته کن. با دست، پای لرزان و حالی که دست خودم نبود غذا پختم. شب وقتی همه بالای دسترخوان نشسته بودیم، زن برادرم گفت: ام‌روز مهسا هیچ‌چیزی را آماده نکرده بود. وقتی خانه آمدم من و پسرانم گشنه ماندیم. آن شب پدرم گفت: تا زمانی‌که در خانه‌ی من هستی باید تمام کارها را کنی، بعد برایم مربوط نیست در خانهٔ شوهرت چه کار می‌کنی؟ یک بقمه نان از گلونم پایین نرفت، از زندگی کذایی خسته شده بودم. مهوش برایم گفته بود یک پسر خوب را می‌شناسد از جاغوری است و دنبال دختر می‌گردد. اقتصادش خوب نیست و نمی‌تواند طلا و عروسی بگیرد. منم چون از زندگی در خانهٔ پدرم در این وضعیت خسته شده بودم آن شب برای مهوش پیام دادم که خواس‌گار بیاید. با عمه‌ام حرف زدم تا پدرم را راضی کند. خانم برادرم در اول رضایت نشان نمی‌داد و راه‌زنی می‌کرد ولی همه چیز خوب پیش رفت. پسر ۳۰ ساله بود و در شعبهٔ تذکره کار می‌کرد. شیرنی‌خوری و عروسی را یک‌جا گرفتیم و خیلی زود وارد مرحلهٔ جدید زندگی‌ام شدم. از علی هیچی نخواسته بودم جز این‌که مرا خوش‌بخت‌تر از خانهٔ پدرم نگهدارد. اوایل عروسی خوب بود و احساس خوش‌بختی می‌کردم. کم‌کم رفتار علی تغیر کرد، دل‌سرد بودنش باعث می‌شد اعتماد به نفسم پایین آمده و دنبال آراستن خودم باشم. هر تغیری که در خودم آوردم علی دیگر مرا نخواست. یک روز سرد زمستانی زمانی‌که بخاطر آمدن علی بخاری را روشن کرده بودم؛ دروازه تک‌تک شد. دروازه را باز کردم، علی با طفلی در آغوش و دختری داخل حویلی شدند. سلام دادم ولی هیچ کسی علیک نگرفت.

متعجب بودم که دختر کی‌است؟ چرا علی طفل را در آغوشش گرفته است؟ در عروسی این دختر را ندیده بودم، رو به علی گفتم: معرفی نمی‌کنی؟ قبل از این‌که علی حرف بزند دختر گفت: مدینه هستم خانم اول علی و طفل هم مهدی‌ است پسرش. نفهمیدم چه وقت آن‌ها خانه رفتند؟ چه مدت زیر برف ایستاده بودم؟ علی که زن و اولاد داشت چرا با من عروسی کرد؟ با شوکی که دیده بودم در وقت حرف زدن احساس تتله‌گی می‌کردم. کلمات به درستی از دهنم خارج نمی‌شد، به هر نوعی که بود علی را مورد خطاب قرار دادم. علی گفت: در جاغوری در ۲۷ سالگی عروسی کرده بود و وقتی از وضعیت فامیلی‌ام مطلع شده است گویا دلش به حالم سوخته است و حاضر شده است با من عروسی کند. متأسفانه خانم اولش وقتی در جاغوری از عروسی کردن علی خبر می‌شود خودش را به کابل می‌رساند. سقف خانهٔ آرزوهایم خیلی زود فروریخت، به علی گفتم: خانهٔ پدرم می‌روم. در اتاق رفته و با اشک‌های ریخته در کومه‌هایم چند جوره لباسم را جمع کردم. علی وارد اتاق شد و گفت: کجا می‌روی؟ مگر در زندگی خانهٔ پدرت چه داشتی که مشتاق رفتنی؟ می‌روی تا برادرزاده‌هایت را کلان کنی؟ می‌روی تا بازهم مورد لت و شکنجه قرار بگیری؟ حقیقت همانند سیلی در صورتم خورد، چه این‌جا و چه آن‌جا؟ برایم فرقی نمی‌کرد. انسانی که اضافه‌گی است در هر جایی اضافه‌گی است. علی وقتی دید از رفتن منصرف شده‌ام گفت: می‌توانیم کنارهم خوش‌بخت بمانیم همانند یک خانواده. چه می‌فهمید علی؟ با اعضای خانواده‌ام خوش‌بخت بوده نتوانستم، چطور می‌توانم با زن و طفل شوهرم خوش‌بخت بمانم؟ علی نمی‌فهمید که عشق تقسیم نمی‌شود، این مدت علی باعث شده بود به عشق و دوست‌داشتن ایمان بیاورم. حرفی برای گفتن نداشتم، شاید تقدیرم این‌گونه نوشته شده بود. از زیر چَکَک بلند شدن و زیر ناوه نشستن.

 

نویسنده: زهرا امیری


داستان(دل‌بری) کوتاه


راننده موتر را توقف داد. بعد از تغییر خوردن رنگ اشارهٔ ترافیکی موتر را حرکت داد. در مغزش افکار مختلف جریان داشت. هوای ام‌روز برایش خوش‌آیند نبود. همیشه از هوای گرم بدش می‌آمد. خود‌خواهی بود اما می‌خواست تمام فصل ها هم‌چون خزان باشد. احمق نبود؟؟ 

همه از خزان بی‌زار هستند و این پسر عاشق خزان بود. مگر فصل خزان فصل جدایی نبود؟ 

دختری به ماشین دست داد، پسر حیران شد. موترش شخصی بود، چطور دختر متوجه نشده بود؟ به‌نظرش دخترک گیج بود، نا‌خواسته موتر را توقف داد

دختر که خیلی منتظر موتر بود با خوش‌حالی سوار شد. چرا خوش‌حال نباشد؟ از هوای گرم گریزان بود

پسر سلام داد و از آیینه عقب موتر منتظر جوابش ماند. دختر متعجب ابرویش را بالا داد. از چه وقت به این طرف سلام و علیک درداخل موترها رواج شده است؟ میان چوکی عقب و پیش‌رو باید پرده کشید، زمان همین‌گونه ایجاب می‌کرد. از انسانیت دور بود تا جواب ندهد، با لحنی که صدایش به سختی شنیده می‌شد، سلام داد و از موتر نظاره‌گر بیرون بود

دنیای مردم افغانستان عجیب است. یکی گدا است و دیگری پول‌ دِه. در هر فاصله یک متری دختر انسان‌های رنگارنگ و دنیای رنگارنگ‌شان را می‌دید

در دلش آرزو‌هایی داشت مثلاً روزی پول داشته باشد و تمام فقیران را پول بدهد. حیف است اطفال با سر و وضعیت نا مناسب اسپند دود کنند، موترشویی کنند، آب فروشی کنند. دختر در عمق احساستش غرق شد. فراموش کرد سوار بر موتری است که راننده‌اش جوان است، فراموش کرد تنهاست. خود را کاملاً به طرف شیشهٔ موتر چرخ داد و دید و دید..... 

پسر هر لحظه غرق دختر می‌شد. دختر بی‌اندازه برایش شیرین بود. با خودش گفت:« چقدر با شوق بیرون را نگاه می‌کند. کاش مرا همان گونه تماشا می‌کرد.» 

متوجهٔ نگاه‌های بقیه شده بود. می‌خواست بگوید:« این‌گونه نگاهت همه را جذبش می‌کند. مگر آهن‌ربایی؟» بریک گرفت و دختر به‌خودش‌آمد. فهمید طرز نشستنش درست نبوده است. تنها چیزی را که نفهمید همان قهر پسر بود

پسر حرکت کرد و در دلش می‌گفت:« کاش دختر نگوید کجا پایین می‌شود؟ کاش نگوید برادر ایستاد کن همینجا.» 

حتا کلمه برادر برایش خفه کننده بود

چند دقیقه پسر بدون توجه به دختر، مسیر را طی می‌کرد. وقتی چشم‌اش به آیینه عقبی موتر افتاد دختر را در حال مرتب کردن موهایش دید. باد موهایش را می‌رقصاند. دختر نا‌خواسته دل‌بری می‌کرد. وقتی تارهایی از موهایش را باد نوازش می‌کرد دختر می‌خندید و در آیینهٔ موتر می‌خواست تارهای موهایش را از میدان رقص به خاموشی و نشستن دعوت کند

اما ام‌روز تار، تارِ موهایش طغیان می‌کردند و قصد نداشتند مورد لطف دختر قرار بگیرند

پسر هر لحظه دیوانهٔ دختر می‌شد. قلبش می‌خواست زمان متوقف شود و تا قیامت دختر در موترش بماند. پسر لعنت به باد فرستاد. بادی که باعث می‌شد دختر کارهای زیبایی را انجام دهد و مرکز توجه قرار گیرد.

دست برد و تمام شیشه‌های موتر را بست. دختر عصبانی شد. این پسر حتی یک آهنگی نشر نمی‌کرد تا هوای مسافرانش را تغییر بدهد. ام‌روز وقتی می‌خواست ساعتش را بگذراند شیشه ها را بست. دیگر ماندن را جایز ندانست و با لحن خشمانه گفت:« بیادر پایین می‌شوم.» موتر نه بلکه قلب پسر متوقف شد

دختر کرایه‌اش را داد، پسر نمی‌خواست بگیرد. اصلاً نمی‌خواست دختر برود. این دختر برود کی دل‌بری خواهد کرد؟ 

کی این پسر را خواهد خنداند؟ چه وقت دوباره این دل‌برش را ملاقات خواهد کرد؟ با ناراحتی پول را گرفت. دختر پیاده شد و رفت. پسر ماند با قلبی که عاشق شده بود. عاشق دلبری‌هایی دلبرش.

 


سنگ در پای لنگ( داستان کوتاه)

 

 

وقتی متعلم بودم فکر می‌کردم با شامل شدن در دانش‌گاه دریچه جدیدی در زندگی‌ام بازخواهد شد. صنف دوازدهم مکتب بودم، شاگردان از شامل شدن شان در کورس‌های آمادگی و خیال‌پردازی‌های شان برای امتحان‌کانکور صحبت می‌کردند. آن زمان چون جیبم خالی بود گوشه‌نشینی اختیار می‌کردم. کتاب‌ها را از دوستم به نوبت می‌گرفتم و می‌خواندم. دوستم هم پیش همه می‌گفت که از او کتاب می‌گیرم، مرا حقیر می‌کرد. شرایط زندگی‌ام خیلی بد بود، دو برادر و دو خواهر داشتم. برادر بزرگ خودم بودم، پدرم در کارگاه‌خیاطی کار می‌کرد. مادرم را در طفولیت از دست داده بودم، خدا می‌دانست در هر روز مادر در دلم چه می‌گذشت؟ در دکان آهن‌گری با کاکایم کار می‌کردم. دست‌مزدی خوب نمی‌داد ولی از هیچ کرده خوب‌تر بود. زمستان‌های زندگی‌ام جهنم‌هایی بود که در دنیا آن‌ها را می‌دیدم. طولانی و ترس‌ناک. برای گرم شدن خانه از کاغذ و کارتن استفاده می‌کردیم، وضعیت قسمی بود که ما در خانهٔ کرایی زنده‌گی می‌کردیم و کاری که انجام می‌دادیم، نمی‌توانست احتیاجات ما را برآورده سازد. خواهر کوچکم سوراخ‌قلب داشت، شنیده‌اید که می‌گویند سنگ درپای لَنگ است؟ قصهٔ داستان‌ ما هم همین بود. آینده‌ام را هم‌چو شب‌سیاه تار می‌دیدم، هیچ امیدی نداشتم جز خداجان. امتحان کانکور فرا رسید و با گرفتن ۲۶٠ نمره در رشتهٔ روان‌شناسی کامیاب شدم. آن روز هیچ حسی به کامیابی نداشتم، شاید خدا می‌خواست اول روان خودم را تداوی کنم بعد روان دیگران را. برعکس تخیلاتم شامل شدن در دانش‌گاه هیچ گِرهی از مشکلاتم را باز نکرد بلکه مشکلاتم بیش‌تر شد. به سختی می‌توانستم چپترها و مواد درسی را برایم آماده کنم. قادر به تهیهٔ کرایهٔ‌تکسی نبودم چه برسد به سیر کردن شکم. وقتی سمستر شش دانش‌گاه شدم، پدرم بینایی چشمانش را از دست داد، دیسک‌کمر پیدا کرد و داکتر نشستن و برداشتن وزن سنگین را برای او منع کرد. آن‌زمان پدرم را از رفتن در کارگاه منع کردم، فشار زندگی بیش‌تر بالایم آمد. گاهی با خودم می‌گفتم دانش‌گاه را ترک کنم، رشته‌ام ارزش قابل ملاحظه را نداشت. درمان روان‌ها در صورتی امکان پذیر بود که خودم روان درست داشته باشم، متأسفانه روان درستی نداشتم. بعد از تاریکی‌ها روشنی نبود، تاریکی بود و تاریکی. صورتم پُر چین شده بود و تارهای مویم با گذشت هر روز سفیدتر می‌شد. یک سر داشتم و هزار سودا، نمی‌دانستم چگونه با مشکلات مقابله کنم؟ بلاخره دانش‌گاه را با وضعیت بد اقتصادی تمام کردم، از دانش‌کده تصدیق‌نامه گرفتم تا در یک جایی کار پیدا کنم. اولین شفاخانه علی‌آباد بود، آن‌جا مدت یک‌هفته کار کردم. وضعیت مریضان تأثیرمستقیم بالای روحیه‌ام داشت. شب‌ها سر و صدای مریضان نوازش‌گر گوش‌هایم شده بود. تحمل نتوانسته و آن‌جا را ترک کردم.

دنبال کار سرگردان بودم، شروع هرکاری سرمایه می‌خواست. چیزی که در اختیارم نداشتم، یکی ازدوستانم که زبان انگلیسی را در دانش‌گاه خوانده بود برایم گفت درس بتی. زمانی‌که در مکاتب پیش‌نهاد می‌دادم، آن‌ها مرا رد می‌کردند و می‌گفتند: تجربه نداری. نا امید از درس دادن تصمیم گرفتم پاک‌کاری کنم. در یک مکتب به عنوان کاری‌گر مصروف شدم، شاگردان ذکور مرا اذیت می‌کردند، در اوایل به غرورم بر می‌خورد ولی انسان عادت می‌کند. منم عادت کردم به شنیدن کنایه‌های شان. یک سال به همین مِنوال گذشت، بعد از یک سال سندم را گرفتم. این بار زندگی‌ام فرق کرد، فرقش این بود که سند دار نظافت‌چی بود. سند لیسانس را در دستم داشتم و پاک‌کاری می‌کردم. مریضی پدرم هر روز بیش‌تر می‌شد. پولی که می‌گرفتم بیش‌تر بالای پدرم و خواهر کوچکم مصرف می‌شد. تا این‌جای زندگی خوب فهمیده بودم، کوشش قادر نیست تقدیر آدمی را تغیر بدهد. قلبی باید جاگزین قلب‌خواهرم می‌شد، باید هند می‌رفتیم برای جاگزین کردن قلب. تمام دار و ندارم بیست‌ هزارافغانی بود. چندین بار پیش اقارب و دوستان دست دراز کردم. خیلی‌ها سندم را به رخم کشیدند و مرا با سواد بی‌کار خطاب کردند. دو نفر هم حاضر شد ده‌ده هزار قرض بدهند، قرض را باید در ظرف دو هفته دوباره می‌دادم. چهل هزار داشتم، پولی که نمی‌توانست زندگی را به خواهرم هدیه بدهد. یک گرده‌ام را مبلغ ۱۲٠٠٠٠ فروختم، با کمک مؤسس مکتب به هند رفتیم، یک روز به عملیات مانده بود ولی طرف از عملیات مبادرت ورزید. گفت: داکتر گفته است در روند بهبود مریضی سرطان‌ات پیش‌رفت دیده شده است. این یعنی تقدیر خواهرم مردن بود، دوباره به کابل برگشتیم. این‌بار لقب قرض‌دار هم بالای لقب‌های دیگرم اضافه شده بود. خواهرم زودتر از وقت تعین شده از جمع ما رفت. در ظرف شش‌ماه پدرم پیرتر و شکسته‌تر شده بود. کم‌تر غذا می‌خورد و بیش‌تر می‌خوابید. دل از این دنیای بی‌رحم بریده بود. در ظرف شش‌ماه شب‌ها نگهبانی کرده و روزها پاک‌کاری می‌کردم.

روزانه به کمک مدیر‌مکتب چهارساعت استراحت می‌کردم. یکی از روزها مؤسس مکتب پول قرضی‌اش را خواست، منی که دستم خالی بود، برایش گفتم نمی‌توانم پرداخت کنم. با جدیت برایم گفت پول را بتی و یا شنیده‌ام دو خواهر دیگر داری. مدت پرداخت پول را یک ماه گذاشت. حتی اگر خودم را گِرو می‌گذاشتم نمی‌توانستم در ظرف یک‌ماه پول را برای او بدهم. باچشم زدنی یک‌ماه گذشت ، مجبور شدم وصلت مؤسس و خواهرم را قبول کنم. خواهرم مثل دخترش بود، در قوم همه من و پدرم را بی‌غیرت می‌خواندند، حالت روحی‌ام هر روز بدتر می‌شد. از روبرو شدن با چشمان پدرم می‌ترسیدم، واقعیت این بود که ضعیف بودم و نتوانستم جای پای پدرم، پای بگذارم. در امتحان زندگی‌ام ناکام شدم.

نویسنده: زهرا امیری

 

سوختن

 

 

پرده را پایین کشید، حتی نور‌آفتاب هم حالش را به هم می‌ریخت. در اتاقش هرچیزی بود جز آیینه. نبود آیینه دلش را ریش‌ریش می‌کرد. روی زمین نشسته و سرش را بالای زانوهایش گذاشت. در فکر عمیقی فرو رفت، چه شد که زندگی‌اش به این‌جا رسید؟ تقاص کدام گناهش را می‌داد؟ چگونه عذاب بود که تمامی نداشت؟ چرا مشکلات زندگی دست از سرش بر نمی‌داشتند؟ تا کَی باید این‌گونه زندگی می‌کرد؟ چاره چه بود؟ چه کسی در لحظات بد زندگی‌اش در کنارش مانده بود؟ از کی پیش کی باید می‌نالید؟ حالت بدش را چرا کسی درک نمی‌کرد؟ دست خودش نبود‌، آرزو کردن مرگ. هر لحظه مرگ می‌خواست ولی مرگ سراغش نمی‌آمد.

شش ماه از آن شب‌شوم می‌گذرد، شبی که ناخواسته وارد زندگی و صورت جدیدی شد. نیمه‌شب بود، با شنیدن صدای قار و قور شکمش از خواب شیرین بیدار شده و به طرف آش‌پزخانه حرکت کرد. دروازهٔ یخ‌چال را باز کرده و محتویات داخلش را دید. تخم‌مرغ را کشید، تخم‌پزی را گرفته بالای پکنیک گذاشت. گوگرد را گرفته و کوشش در روشن کردن پکنیک داشت. تلاش‌هایش بی‌نتیجه بود، به طرف اتاقش رفت تا گوگرد جدید را بیاورد. هنوز خواب از چشمانش به کُلی نرفته بود. گَنس و گول داخل اتاقش شده و به هر زحمتی که بود گوگرد جدید را گرفت. دوباره به آش‌پزخانه رفت، بخاطر گرسنه‌گی‌زیاد سرش گیج می‌رفت. روی زمین نشسته و گوگرد را روشن کرد. روشن کردن گوگرد مصادف بود با شعله‌ور شدن آتش. جیغ ریحان باعث شد اعضای خانواده خیلی زود به آش‌پزخانه هجوم بیاورند. ریحان در طفولیت مادرش را از دست داده بود، دو برادر و یک خواهر داشت اونم از نامادری‌اش. پدرش بعد از چهلم فوت خانم اولش بنابر خواست مادرش تصمیم به ازدواج دوم گرفت. مرد با دیدن دخترش قلب و دلش یک‌جا با هم لرزید. ریحان را به نزدیک‌ترین شفاخانهٔ جلدی انتقال دادند. جیغ‌های از روی درد ریحان دل پدرش را آب می‌کرد. برای پدرش سخت بود دیدن حالت وخیم ریحان و درد کشیدن دخترش. بیست و چهارساعت بعد ریحان چشم باز کرده و وارد قسمت‌وحشت‌ناک زندگی‌اش شد. می‌خواست صورتش را ببیند، تصور این‌که صورتش چگونه به نظر می‌رسد؟ ریحان را مضطرب کرده بود. پدرش از شنیدن خبر به‌هوش آمدن دخترش با پیشانی‌باز وارد اتاق شده و دست دخترش را محکم فشرد. ریحان لبانش را از هم فاصله داد و آیینه خواست. پدرش در حالی که صدایش می‌لرزید درخواست دخترش را رد کرده، او را به استراحت دعوت کرد. ریحان با وجودی‌که می‌فهمید چیزی خوب در انتظارش نیست ولی اصرار بر دیدن صورتش در آیینه می‌کرد. سرانجام پدرش به خواست دخترش سر فرو آورده و آیینه را به دست دخترش داد. ریحان با وجودی استرسی که سرتا پایش را فراگرفته بود آهسته‌آهسته صورتش را در آیینه دید. قسمتی از سرش و بیش‌تر از نصف صورتش سوخته بود. صورتش وحشت‌ناک‌تر از صورت کسانی‌ بود که ریحان تصورش را می‌کرد. اشک‌هایی که از چشمانش می‌ریخت باعث می‌شد صورتش بسوزد ولی ریحان بدون توجه به دردش دستش را بلند کرده و صورتش را لمس کرد. بخاطر حال بد خود بی‌هوش شده و روی تخت افتاد. پدرش داکتر را صدا زد، داکتر بعد از معاینه گفت:« به ریحان شوک وارد شده است، خوب می‌شود.» دروغ می‌گفت ریحان دیگر هرگز خوب نمی‌شد. ریحان از شفاخانه مرخص شد، زمانی‌که داخل خانه شد. متوجهٔ تغییر رفتار اعضای خانواده‌اش شد. حس‌کرد چیزی کثیفی در صورتش است. برای همین از اتاقش خارج نشد، به گفتهٔ پدرش نامادری‌اش آیینه‌های اتاقش را برداشته بود تا ریحان رنج نبرد. نمی‌فهمیدند ریحان با هر نفسی که می‌کشید رنج می‌برد.

در مدت شش ماه ریحان روزهایی را دید که تصور دیدن آن روزها را هم نمی‌کرد. خواهرش نامزد شد و ریحان خوب می‌فهمید هیچ کسی حاضر نیست با او ازدواج کند. نکتهٔ منفی این‌بود که پسری‌که قبلاً خواستار ریحان بود و ریحان هم بخاطر وصلت با آن بی‌میل نبود در تصمیم ناگهانی با خواهرش نامزد شد. ریحان به تمسخر و چین‌خوردن پیشانی مردم زمانی‌که صورتش را می‌دیدند عادت کرده بود. بیش‌تر از غذا غم می‌خورد، زمانی‌که غم می‌خورد تمایلی به خوردن غذا نداشت. هرجایی که صحبت از زیبایی می‌شد ریحان از آن‌جا گریزان بود. ریحان سرش را از زانویش بلند کرده و از فکر کردن به واقعهٔ شوم‌زندگی‌اش دست برداشت. هرچند زندگی دوست داشت ریحان در آن حضور داشته باشد ولی ریحان امیدی برای زندگی نداشت نه در حال و نه در آینده. در این شش ماه دوبار صورتش را عملیات کرده بود ولی هر دوبار نتیجهٔ آن منفی بود. کلید دروازهٔ تخت‌بام را از زیر تشک گرفته و با فهمیدن این‌که همه مصروف کار خود هستند از اتاقش خارج شد. پله‌های زینه را یکی‌یکی بالا می‌رفت. دروازهٔ تخت‌بام را باز کرد و آن را دوباره بسته کرد. چند لحظهٔ بالای چپرکتی که در تخت‌بام بود نشست و به کارش فکر کرد. از جایش بلند شده و خودش را به نوک تخت‌بام رسانید. در این دنیا کسی خواستارش نبود جز پدرش.

فکر کردن به پدرش باعث می‌شد از کاری که می‌خواست انجام دهد صرف‌نظر کند؛ برای همین دیگر به پدرش فکر نکرد. شاید به پدرش با این اوضاع باردوش باشد. با خودکشی‌اش جهنم را می‌خرید ولی زندگی‌کردنش هم مصادف بود با جهنم. یک‌بار در این دنیا طعم تلخ جهنم و آتش‌ آن را چشیده بود. شاید طعم شعله‌های آتش جهنم همین‌گونه باشد، متوقف شدن موتر پدرش را از دور مشاهده کرد. چشمانش را بست و خودش را از ریسمان محکم‌شدهٔ زندگی که دَور گلونش محکم شده بود، آزاد کرد. انسان‌آزاد باید آزاد بمیرد. پدرش با شنیدن صدا لرزشی ناخودآگاه حاکم وجودش شد. با قلبی که به شدت می‌تپید داخل حویلی شد. هیچی نمی‌شنید و هیچ نمی‌دید جز جسد دخترش که حالا قابل شناسایی نبود. می‌فهمید دیر یا زود ریحانش دست به خودکشی خواهد زد، ام‌روز خوش‌حال به خانه برگشته بود تا به ریحان مژدهٔ خوب شدن را بدهد. کمرش با دیدن دخترش شکست، در مدت این شش ماه از گل‌ نازک‌تر به ریحان نگفته بود. به اعضای فامیل گوش‌زد کرده بود تا متوجهٔ رفتارشان با ریحان بوده و قسمی رفتار نکنند که ریحان احساس کم‌بودی کند. نمی‌شد با تقدیر بجنگد، با وجود تمام کوشش‌هایش دخترکش رنج می‌برد.

 

نویسنده: زهرا امیری