۱۴۰۵/۱/۲۹

داستان(دل‌بری) کوتاه


راننده موتر را توقف داد. بعد از تغییر خوردن رنگ اشارهٔ ترافیکی موتر را حرکت داد. در مغزش افکار مختلف جریان داشت. هوای ام‌روز برایش خوش‌آیند نبود. همیشه از هوای گرم بدش می‌آمد. خود‌خواهی بود اما می‌خواست تمام فصل ها هم‌چون خزان باشد. احمق نبود؟؟ 

همه از خزان بی‌زار هستند و این پسر عاشق خزان بود. مگر فصل خزان فصل جدایی نبود؟ 

دختری به ماشین دست داد، پسر حیران شد. موترش شخصی بود، چطور دختر متوجه نشده بود؟ به‌نظرش دخترک گیج بود، نا‌خواسته موتر را توقف داد

دختر که خیلی منتظر موتر بود با خوش‌حالی سوار شد. چرا خوش‌حال نباشد؟ از هوای گرم گریزان بود

پسر سلام داد و از آیینه عقب موتر منتظر جوابش ماند. دختر متعجب ابرویش را بالا داد. از چه وقت به این طرف سلام و علیک درداخل موترها رواج شده است؟ میان چوکی عقب و پیش‌رو باید پرده کشید، زمان همین‌گونه ایجاب می‌کرد. از انسانیت دور بود تا جواب ندهد، با لحنی که صدایش به سختی شنیده می‌شد، سلام داد و از موتر نظاره‌گر بیرون بود

دنیای مردم افغانستان عجیب است. یکی گدا است و دیگری پول‌ دِه. در هر فاصله یک متری دختر انسان‌های رنگارنگ و دنیای رنگارنگ‌شان را می‌دید

در دلش آرزو‌هایی داشت مثلاً روزی پول داشته باشد و تمام فقیران را پول بدهد. حیف است اطفال با سر و وضعیت نا مناسب اسپند دود کنند، موترشویی کنند، آب فروشی کنند. دختر در عمق احساستش غرق شد. فراموش کرد سوار بر موتری است که راننده‌اش جوان است، فراموش کرد تنهاست. خود را کاملاً به طرف شیشهٔ موتر چرخ داد و دید و دید..... 

پسر هر لحظه غرق دختر می‌شد. دختر بی‌اندازه برایش شیرین بود. با خودش گفت:« چقدر با شوق بیرون را نگاه می‌کند. کاش مرا همان گونه تماشا می‌کرد.» 

متوجهٔ نگاه‌های بقیه شده بود. می‌خواست بگوید:« این‌گونه نگاهت همه را جذبش می‌کند. مگر آهن‌ربایی؟» بریک گرفت و دختر به‌خودش‌آمد. فهمید طرز نشستنش درست نبوده است. تنها چیزی را که نفهمید همان قهر پسر بود

پسر حرکت کرد و در دلش می‌گفت:« کاش دختر نگوید کجا پایین می‌شود؟ کاش نگوید برادر ایستاد کن همینجا.» 

حتا کلمه برادر برایش خفه کننده بود

چند دقیقه پسر بدون توجه به دختر، مسیر را طی می‌کرد. وقتی چشم‌اش به آیینه عقبی موتر افتاد دختر را در حال مرتب کردن موهایش دید. باد موهایش را می‌رقصاند. دختر نا‌خواسته دل‌بری می‌کرد. وقتی تارهایی از موهایش را باد نوازش می‌کرد دختر می‌خندید و در آیینهٔ موتر می‌خواست تارهای موهایش را از میدان رقص به خاموشی و نشستن دعوت کند

اما ام‌روز تار، تارِ موهایش طغیان می‌کردند و قصد نداشتند مورد لطف دختر قرار بگیرند

پسر هر لحظه دیوانهٔ دختر می‌شد. قلبش می‌خواست زمان متوقف شود و تا قیامت دختر در موترش بماند. پسر لعنت به باد فرستاد. بادی که باعث می‌شد دختر کارهای زیبایی را انجام دهد و مرکز توجه قرار گیرد.

دست برد و تمام شیشه‌های موتر را بست. دختر عصبانی شد. این پسر حتی یک آهنگی نشر نمی‌کرد تا هوای مسافرانش را تغییر بدهد. ام‌روز وقتی می‌خواست ساعتش را بگذراند شیشه ها را بست. دیگر ماندن را جایز ندانست و با لحن خشمانه گفت:« بیادر پایین می‌شوم.» موتر نه بلکه قلب پسر متوقف شد

دختر کرایه‌اش را داد، پسر نمی‌خواست بگیرد. اصلاً نمی‌خواست دختر برود. این دختر برود کی دل‌بری خواهد کرد؟ 

کی این پسر را خواهد خنداند؟ چه وقت دوباره این دل‌برش را ملاقات خواهد کرد؟ با ناراحتی پول را گرفت. دختر پیاده شد و رفت. پسر ماند با قلبی که عاشق شده بود. عاشق دلبری‌هایی دلبرش.

 


سنگ در پای لنگ( داستان کوتاه)

 

 

وقتی متعلم بودم فکر می‌کردم با شامل شدن در دانش‌گاه دریچه جدیدی در زندگی‌ام بازخواهد شد. صنف دوازدهم مکتب بودم، شاگردان از شامل شدن شان در کورس‌های آمادگی و خیال‌پردازی‌های شان برای امتحان‌کانکور صحبت می‌کردند. آن زمان چون جیبم خالی بود گوشه‌نشینی اختیار می‌کردم. کتاب‌ها را از دوستم به نوبت می‌گرفتم و می‌خواندم. دوستم هم پیش همه می‌گفت که از او کتاب می‌گیرم، مرا حقیر می‌کرد. شرایط زندگی‌ام خیلی بد بود، دو برادر و دو خواهر داشتم. برادر بزرگ خودم بودم، پدرم در کارگاه‌خیاطی کار می‌کرد. مادرم را در طفولیت از دست داده بودم، خدا می‌دانست در هر روز مادر در دلم چه می‌گذشت؟ در دکان آهن‌گری با کاکایم کار می‌کردم. دست‌مزدی خوب نمی‌داد ولی از هیچ کرده خوب‌تر بود. زمستان‌های زندگی‌ام جهنم‌هایی بود که در دنیا آن‌ها را می‌دیدم. طولانی و ترس‌ناک. برای گرم شدن خانه از کاغذ و کارتن استفاده می‌کردیم، وضعیت قسمی بود که ما در خانهٔ کرایی زنده‌گی می‌کردیم و کاری که انجام می‌دادیم، نمی‌توانست احتیاجات ما را برآورده سازد. خواهر کوچکم سوراخ‌قلب داشت، شنیده‌اید که می‌گویند سنگ درپای لَنگ است؟ قصهٔ داستان‌ ما هم همین بود. آینده‌ام را هم‌چو شب‌سیاه تار می‌دیدم، هیچ امیدی نداشتم جز خداجان. امتحان کانکور فرا رسید و با گرفتن ۲۶٠ نمره در رشتهٔ روان‌شناسی کامیاب شدم. آن روز هیچ حسی به کامیابی نداشتم، شاید خدا می‌خواست اول روان خودم را تداوی کنم بعد روان دیگران را. برعکس تخیلاتم شامل شدن در دانش‌گاه هیچ گِرهی از مشکلاتم را باز نکرد بلکه مشکلاتم بیش‌تر شد. به سختی می‌توانستم چپترها و مواد درسی را برایم آماده کنم. قادر به تهیهٔ کرایهٔ‌تکسی نبودم چه برسد به سیر کردن شکم. وقتی سمستر شش دانش‌گاه شدم، پدرم بینایی چشمانش را از دست داد، دیسک‌کمر پیدا کرد و داکتر نشستن و برداشتن وزن سنگین را برای او منع کرد. آن‌زمان پدرم را از رفتن در کارگاه منع کردم، فشار زندگی بیش‌تر بالایم آمد. گاهی با خودم می‌گفتم دانش‌گاه را ترک کنم، رشته‌ام ارزش قابل ملاحظه را نداشت. درمان روان‌ها در صورتی امکان پذیر بود که خودم روان درست داشته باشم، متأسفانه روان درستی نداشتم. بعد از تاریکی‌ها روشنی نبود، تاریکی بود و تاریکی. صورتم پُر چین شده بود و تارهای مویم با گذشت هر روز سفیدتر می‌شد. یک سر داشتم و هزار سودا، نمی‌دانستم چگونه با مشکلات مقابله کنم؟ بلاخره دانش‌گاه را با وضعیت بد اقتصادی تمام کردم، از دانش‌کده تصدیق‌نامه گرفتم تا در یک جایی کار پیدا کنم. اولین شفاخانه علی‌آباد بود، آن‌جا مدت یک‌هفته کار کردم. وضعیت مریضان تأثیرمستقیم بالای روحیه‌ام داشت. شب‌ها سر و صدای مریضان نوازش‌گر گوش‌هایم شده بود. تحمل نتوانسته و آن‌جا را ترک کردم.

دنبال کار سرگردان بودم، شروع هرکاری سرمایه می‌خواست. چیزی که در اختیارم نداشتم، یکی ازدوستانم که زبان انگلیسی را در دانش‌گاه خوانده بود برایم گفت درس بتی. زمانی‌که در مکاتب پیش‌نهاد می‌دادم، آن‌ها مرا رد می‌کردند و می‌گفتند: تجربه نداری. نا امید از درس دادن تصمیم گرفتم پاک‌کاری کنم. در یک مکتب به عنوان کاری‌گر مصروف شدم، شاگردان ذکور مرا اذیت می‌کردند، در اوایل به غرورم بر می‌خورد ولی انسان عادت می‌کند. منم عادت کردم به شنیدن کنایه‌های شان. یک سال به همین مِنوال گذشت، بعد از یک سال سندم را گرفتم. این بار زندگی‌ام فرق کرد، فرقش این بود که سند دار نظافت‌چی بود. سند لیسانس را در دستم داشتم و پاک‌کاری می‌کردم. مریضی پدرم هر روز بیش‌تر می‌شد. پولی که می‌گرفتم بیش‌تر بالای پدرم و خواهر کوچکم مصرف می‌شد. تا این‌جای زندگی خوب فهمیده بودم، کوشش قادر نیست تقدیر آدمی را تغیر بدهد. قلبی باید جاگزین قلب‌خواهرم می‌شد، باید هند می‌رفتیم برای جاگزین کردن قلب. تمام دار و ندارم بیست‌ هزارافغانی بود. چندین بار پیش اقارب و دوستان دست دراز کردم. خیلی‌ها سندم را به رخم کشیدند و مرا با سواد بی‌کار خطاب کردند. دو نفر هم حاضر شد ده‌ده هزار قرض بدهند، قرض را باید در ظرف دو هفته دوباره می‌دادم. چهل هزار داشتم، پولی که نمی‌توانست زندگی را به خواهرم هدیه بدهد. یک گرده‌ام را مبلغ ۱۲٠٠٠٠ فروختم، با کمک مؤسس مکتب به هند رفتیم، یک روز به عملیات مانده بود ولی طرف از عملیات مبادرت ورزید. گفت: داکتر گفته است در روند بهبود مریضی سرطان‌ات پیش‌رفت دیده شده است. این یعنی تقدیر خواهرم مردن بود، دوباره به کابل برگشتیم. این‌بار لقب قرض‌دار هم بالای لقب‌های دیگرم اضافه شده بود. خواهرم زودتر از وقت تعین شده از جمع ما رفت. در ظرف شش‌ماه پدرم پیرتر و شکسته‌تر شده بود. کم‌تر غذا می‌خورد و بیش‌تر می‌خوابید. دل از این دنیای بی‌رحم بریده بود. در ظرف شش‌ماه شب‌ها نگهبانی کرده و روزها پاک‌کاری می‌کردم.

روزانه به کمک مدیر‌مکتب چهارساعت استراحت می‌کردم. یکی از روزها مؤسس مکتب پول قرضی‌اش را خواست، منی که دستم خالی بود، برایش گفتم نمی‌توانم پرداخت کنم. با جدیت برایم گفت پول را بتی و یا شنیده‌ام دو خواهر دیگر داری. مدت پرداخت پول را یک ماه گذاشت. حتی اگر خودم را گِرو می‌گذاشتم نمی‌توانستم در ظرف یک‌ماه پول را برای او بدهم. باچشم زدنی یک‌ماه گذشت ، مجبور شدم وصلت مؤسس و خواهرم را قبول کنم. خواهرم مثل دخترش بود، در قوم همه من و پدرم را بی‌غیرت می‌خواندند، حالت روحی‌ام هر روز بدتر می‌شد. از روبرو شدن با چشمان پدرم می‌ترسیدم، واقعیت این بود که ضعیف بودم و نتوانستم جای پای پدرم، پای بگذارم. در امتحان زندگی‌ام ناکام شدم.

نویسنده: زهرا امیری

 

سوختن

 

 

پرده را پایین کشید، حتی نور‌آفتاب هم حالش را به هم می‌ریخت. در اتاقش هرچیزی بود جز آیینه. نبود آیینه دلش را ریش‌ریش می‌کرد. روی زمین نشسته و سرش را بالای زانوهایش گذاشت. در فکر عمیقی فرو رفت، چه شد که زندگی‌اش به این‌جا رسید؟ تقاص کدام گناهش را می‌داد؟ چگونه عذاب بود که تمامی نداشت؟ چرا مشکلات زندگی دست از سرش بر نمی‌داشتند؟ تا کَی باید این‌گونه زندگی می‌کرد؟ چاره چه بود؟ چه کسی در لحظات بد زندگی‌اش در کنارش مانده بود؟ از کی پیش کی باید می‌نالید؟ حالت بدش را چرا کسی درک نمی‌کرد؟ دست خودش نبود‌، آرزو کردن مرگ. هر لحظه مرگ می‌خواست ولی مرگ سراغش نمی‌آمد.

شش ماه از آن شب‌شوم می‌گذرد، شبی که ناخواسته وارد زندگی و صورت جدیدی شد. نیمه‌شب بود، با شنیدن صدای قار و قور شکمش از خواب شیرین بیدار شده و به طرف آش‌پزخانه حرکت کرد. دروازهٔ یخ‌چال را باز کرده و محتویات داخلش را دید. تخم‌مرغ را کشید، تخم‌پزی را گرفته بالای پکنیک گذاشت. گوگرد را گرفته و کوشش در روشن کردن پکنیک داشت. تلاش‌هایش بی‌نتیجه بود، به طرف اتاقش رفت تا گوگرد جدید را بیاورد. هنوز خواب از چشمانش به کُلی نرفته بود. گَنس و گول داخل اتاقش شده و به هر زحمتی که بود گوگرد جدید را گرفت. دوباره به آش‌پزخانه رفت، بخاطر گرسنه‌گی‌زیاد سرش گیج می‌رفت. روی زمین نشسته و گوگرد را روشن کرد. روشن کردن گوگرد مصادف بود با شعله‌ور شدن آتش. جیغ ریحان باعث شد اعضای خانواده خیلی زود به آش‌پزخانه هجوم بیاورند. ریحان در طفولیت مادرش را از دست داده بود، دو برادر و یک خواهر داشت اونم از نامادری‌اش. پدرش بعد از چهلم فوت خانم اولش بنابر خواست مادرش تصمیم به ازدواج دوم گرفت. مرد با دیدن دخترش قلب و دلش یک‌جا با هم لرزید. ریحان را به نزدیک‌ترین شفاخانهٔ جلدی انتقال دادند. جیغ‌های از روی درد ریحان دل پدرش را آب می‌کرد. برای پدرش سخت بود دیدن حالت وخیم ریحان و درد کشیدن دخترش. بیست و چهارساعت بعد ریحان چشم باز کرده و وارد قسمت‌وحشت‌ناک زندگی‌اش شد. می‌خواست صورتش را ببیند، تصور این‌که صورتش چگونه به نظر می‌رسد؟ ریحان را مضطرب کرده بود. پدرش از شنیدن خبر به‌هوش آمدن دخترش با پیشانی‌باز وارد اتاق شده و دست دخترش را محکم فشرد. ریحان لبانش را از هم فاصله داد و آیینه خواست. پدرش در حالی که صدایش می‌لرزید درخواست دخترش را رد کرده، او را به استراحت دعوت کرد. ریحان با وجودی‌که می‌فهمید چیزی خوب در انتظارش نیست ولی اصرار بر دیدن صورتش در آیینه می‌کرد. سرانجام پدرش به خواست دخترش سر فرو آورده و آیینه را به دست دخترش داد. ریحان با وجودی استرسی که سرتا پایش را فراگرفته بود آهسته‌آهسته صورتش را در آیینه دید. قسمتی از سرش و بیش‌تر از نصف صورتش سوخته بود. صورتش وحشت‌ناک‌تر از صورت کسانی‌ بود که ریحان تصورش را می‌کرد. اشک‌هایی که از چشمانش می‌ریخت باعث می‌شد صورتش بسوزد ولی ریحان بدون توجه به دردش دستش را بلند کرده و صورتش را لمس کرد. بخاطر حال بد خود بی‌هوش شده و روی تخت افتاد. پدرش داکتر را صدا زد، داکتر بعد از معاینه گفت:« به ریحان شوک وارد شده است، خوب می‌شود.» دروغ می‌گفت ریحان دیگر هرگز خوب نمی‌شد. ریحان از شفاخانه مرخص شد، زمانی‌که داخل خانه شد. متوجهٔ تغییر رفتار اعضای خانواده‌اش شد. حس‌کرد چیزی کثیفی در صورتش است. برای همین از اتاقش خارج نشد، به گفتهٔ پدرش نامادری‌اش آیینه‌های اتاقش را برداشته بود تا ریحان رنج نبرد. نمی‌فهمیدند ریحان با هر نفسی که می‌کشید رنج می‌برد.

در مدت شش ماه ریحان روزهایی را دید که تصور دیدن آن روزها را هم نمی‌کرد. خواهرش نامزد شد و ریحان خوب می‌فهمید هیچ کسی حاضر نیست با او ازدواج کند. نکتهٔ منفی این‌بود که پسری‌که قبلاً خواستار ریحان بود و ریحان هم بخاطر وصلت با آن بی‌میل نبود در تصمیم ناگهانی با خواهرش نامزد شد. ریحان به تمسخر و چین‌خوردن پیشانی مردم زمانی‌که صورتش را می‌دیدند عادت کرده بود. بیش‌تر از غذا غم می‌خورد، زمانی‌که غم می‌خورد تمایلی به خوردن غذا نداشت. هرجایی که صحبت از زیبایی می‌شد ریحان از آن‌جا گریزان بود. ریحان سرش را از زانویش بلند کرده و از فکر کردن به واقعهٔ شوم‌زندگی‌اش دست برداشت. هرچند زندگی دوست داشت ریحان در آن حضور داشته باشد ولی ریحان امیدی برای زندگی نداشت نه در حال و نه در آینده. در این شش ماه دوبار صورتش را عملیات کرده بود ولی هر دوبار نتیجهٔ آن منفی بود. کلید دروازهٔ تخت‌بام را از زیر تشک گرفته و با فهمیدن این‌که همه مصروف کار خود هستند از اتاقش خارج شد. پله‌های زینه را یکی‌یکی بالا می‌رفت. دروازهٔ تخت‌بام را باز کرد و آن را دوباره بسته کرد. چند لحظهٔ بالای چپرکتی که در تخت‌بام بود نشست و به کارش فکر کرد. از جایش بلند شده و خودش را به نوک تخت‌بام رسانید. در این دنیا کسی خواستارش نبود جز پدرش.

فکر کردن به پدرش باعث می‌شد از کاری که می‌خواست انجام دهد صرف‌نظر کند؛ برای همین دیگر به پدرش فکر نکرد. شاید به پدرش با این اوضاع باردوش باشد. با خودکشی‌اش جهنم را می‌خرید ولی زندگی‌کردنش هم مصادف بود با جهنم. یک‌بار در این دنیا طعم تلخ جهنم و آتش‌ آن را چشیده بود. شاید طعم شعله‌های آتش جهنم همین‌گونه باشد، متوقف شدن موتر پدرش را از دور مشاهده کرد. چشمانش را بست و خودش را از ریسمان محکم‌شدهٔ زندگی که دَور گلونش محکم شده بود، آزاد کرد. انسان‌آزاد باید آزاد بمیرد. پدرش با شنیدن صدا لرزشی ناخودآگاه حاکم وجودش شد. با قلبی که به شدت می‌تپید داخل حویلی شد. هیچی نمی‌شنید و هیچ نمی‌دید جز جسد دخترش که حالا قابل شناسایی نبود. می‌فهمید دیر یا زود ریحانش دست به خودکشی خواهد زد، ام‌روز خوش‌حال به خانه برگشته بود تا به ریحان مژدهٔ خوب شدن را بدهد. کمرش با دیدن دخترش شکست، در مدت این شش ماه از گل‌ نازک‌تر به ریحان نگفته بود. به اعضای فامیل گوش‌زد کرده بود تا متوجهٔ رفتارشان با ریحان بوده و قسمی رفتار نکنند که ریحان احساس کم‌بودی کند. نمی‌شد با تقدیر بجنگد، با وجود تمام کوشش‌هایش دخترکش رنج می‌برد.

 

نویسنده: زهرا امیری

نامردی روزگار( داستان کوتاه)



بوجی‌آرد را بالای کراچی‌اش گذاشت، کمرش درد سنگین را تحمل می‌کرد داکتران برایش هشدار داده بود که نباید اضافه‌تر از یک کیلو را بلند کند. مرد بود و نان مفت خوردن به مزاج‌اش خوش نمی‌خورد، پوست دست‌هایش چملک شده و با لکه‌های سیاه رنگ تزئین شده بود. لرزش پاها و دست‌هایش دلیل بر ضعف و بزرگ‌سالی‌اش بود. مردی که منتظر این کراچی‌وان پیر بود با کفش‌های براق و سیاه‌رنگش تَق‌تَق بر روی زمین می‌زد. خسته شده بود و نمی‌خواست این مرد ضعیف‌الجثه وقت‌ارزشمندش را ضایع کند. مرد که وضعیت را درک کرد زودتر دست به کار شده و کراچی را پیش برد تا به طرف خانهٔ مرد جوان حرکت دهد. مرد‌جوان با دیدن وضعیت فرسودهٔ پیر مرد در دلش گفت خداوند جان جوانان را می‌گیرد ولی این پیرمرد هنوزهم نفس می‌کشد، با تأسف سرش را تکان داد و گفت اگر این مرد نباشد یک اضافه‌خور و مفت خور در خانه کم می‌شود. مرد پیر به سختی و هزار مشکل کراچی را پیش می‌برد، برای پیش بردن کراچی از جان‌خود مایه می‌گذاشت، حس گم شدهٔ را داشت که نه خانه دارد و نه خانواده. لحظهٔ بعد پدر و طفلی را دید که از راه دور به سوی او می‌آمد. یاد خودش و پسرش افتاد، چه کرده بود که بذر نفرت را در قلب پسرش کاشته بود؟ این همه نفرت از کجا چشمه می‌گرفت؟ مگر همیشه لی‌لی به لالای پسرش نمی‌گذاشت؟ به صورت چه کسی با سیلی زده بود که این گونه با سیلی به صورتش خورده بود؟ اشک مهمان چشمان‌اش شد، مرد‌ها نمی‌گریند، مرد خودش را ضعیف احساس کرد. دیگر نتوانست کراچی پیش ببرد. مرد جوان با دیدن پیر مرد لاحول گفته، پنجاهی را به صورت مرد زده و کراچی را خودش حرکت داد. مرد که از دیدن پنجاهی خوش‌حال شد حرکت بی‌ادبانه مرد جوان را نادیده گرفت. پنجاهی که در جوی افتاده بود را برداشت، هرچند کثیف شده بود، آن را درجیب‌اش گذاشت. راه خانه را در پیش گرفت، هر چند خانهٔ خودش نبود ولی خانهٔ پسرش بود. دروازه را تَک‌تَک زد، آفتاب سوزان بود و مرد حس می‌کرد از فر‌ق‌سر الی پاهایش در آتش سوزان قرار دارد، از عقب دروازه صدای نازکی به گوشش رسید، کی است؟ مرد پیر گفت دخترم باز کن منم. بعد از تعللی دروازه باز شد، مرد با خوش‌رویی سلام داد ولی از طرف زن جز نگاه حقیرانهٔ چیزی دیگر نصیب‌اش نشد، با خودش گفت این نیز می‌گذرد. داخل حویلی شد، صدای پاهای زن از عقبش می‌آمد. مرد‌پیرخواست اولین قدمش را در پَله‌های منزل اول بماند که زن گفت: آهای با این وضعیت چگونه بالا می‌روی؟ سر و وضعت را ببین، گداها نسبت به تو مرتب‌تر است. مرد از شرمندگی سرشرا درون گریبانش فرو برد. شنیدن این سخنان توسط یک زن برایش مثل سوراخ‌کردن قلبش با سیخ‌آتشین می‌ماند. زبان زیر دندان گرفت تا حرف نابجایی نزند. زن وقتی دید مرد تحمل می‌کند گفت زنت بهتر از تو بود لااقل با هرزگی پول کمایی می‌کرد. مرد با شنیدن این سخن آتش گرفت و به صورت زن تُف انداخت، این زن حتا حرمت مرده را در نظر نمی‌گرفت و عقب خانم پاک‌تر از گُلش حرف می‌زد. زن که با دیدن این حرکت مرد شوکه شده بود ناباور تف صورتش را پاک کرد و نگاهی به موبایلش انداخت. وقت آمدن شوهرش بود، ام‌روز خدا یا به این مرد می‌داد یا به او. قسمتی از لباسش را چیر کرده و شروع به فریاد زدن کرد...  آهای مردم کمک کنید... می‌شنوید؟ مردی در این منطقه نیست؟ 

مرد از حیرت دهنش بازمانده بود و به شرارت‌های زن‌لچر می‌نگریست. کم‌کم صدای مردم و دروازه به گوش رسید و پسر مرد دروازه را با کلیدش باز کرده و داخل شد با دیدن لباس‌های چیر شدهٔ خانمش چشمانش رنگ خون را به خودش گرفت و شتاب‌زنان به طرف پدرش روان شد، مشت اول را حواله‌صورتش کرد. پی‌درپی با مردان دیگر پدر پیر و ضعیف‌اش را زیر لت و کُتَکَش گرفته بود. مردپیر صورتش را بالا گرفت و پسرش را شبیه دروان کودکی‌اش دید، معصوم و عاجز. لب‌خند زد و چشمانش را بست. 

پسرش از لت کردن زیاد خسته شد و دست از لت کردن کشید، حال که از آتش درونش کم شده بود. بلند کردن دست بالای پدرش را عار می‌دید، او نه‌تنها دست بلند کرده بود بلکه زمینهٔ دست‌بلند کردن بقیه را نیز فراهم کرده بود. پشیمان از کارش پدرش را رها کرد به منزل بالا رفت، وقتی به اتاق طفلش رسید دروازه را باز کرد. خبری از طفلش نبود، دلش گواهی بد می‌داد. زنش را چند بار صدا زد و جویای طفل شد ولی زن از هیچی خبر نداشت. طفلش برایش حکم آکسیجن را داشت، سال‌ها از عروسی‌شان می‌گذشت و این طفل با هزاران زحمت و تداوی تولد شده بود و حال شش ساله بود. پسر به طرف تخت‌بام خانه‌اش رفت، با ندیدن طفلش نفسی از سر آسودگی کشید، وقتی چشمش به لِنگ‌کفش پسرش افتاد در حالی‌که پاهایش لرزش داشت به سوی آن حرکت کرد. دست برد تا کفش را بردارد ولی با دیدن جنازه‌های پدر و پسرخود متوقف شد. پدری را که خودش کشت و پسری را که بی‌توجهی زنش شایدم آه پدرکلانش کشت.

 بدون هیچ حرکتی سرش را بالای زانوانش گذاشت و تمنا کرد کاش هیچ نمی‌بود.

وصیت ( داستان کوتاه)


تمام عمرش دربدبختی و ناداری سپری شده بود. خدا و بنده‌هایش شاهد بودند چگونه برای به‌دست آوردن لقمهٔ نان جان‌ می‌کَند؟ این لقمه به سختی از گلونش پایین می‌رفت، حس می‌کرد لقمه هنگام گذشتن ازگلونش گلونش را آسیب می‌زند. لقمه‌ها را حساب کرده می‌خورد، نمی‌خواست حق فامیلش را بخورد. می‌خندید ولی غم بزرگی در سینه‌اش داشت. 

کاش! 

در این شهر نفرین شده تولد نمی‌شد. هر قدر به آیندهٔ اطفال خود فکر می‌کرد بیش‌تر عذاب می‌کشید. درست یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معایناتش دانست سرطان  دارد و دو هفته بیش‌تر وقت ندارد. دنبال تداوی‌اش نبود، وقتی پول درست سیر کردن شکمش را نداشت، پول تداوی را از کجا پیدا می‌کرد؟ بعد از فهمیدن این‌که وقتش در این دنیا کم مانده است، دل‌بستگی شدید به این دنیا پیدا کرده بود. شب‌ها خون استفراغ می‌کرد و تارهای مویش را جمع کرده و آن‌طرف می‌انداخت. نمی‌خواست فامیلش خبردار شود. سه دختر داشت، گاهی از فکر این‌که پسری ندارد تا یکی از چهارپایه‌های تابوتش را بگیرد، نفسش تنگ‌تر می‌شد. هرچند تکیه‌اش را به خدا داده بود ولی از این جماعت در قبال دختران قد و نیم‌قدش می‌ترسید. چه کسی بعد او سایهٔ‌سر برای دخترانش خواهد بود؟ چه کسی برای خانهٔ غریبانه‌اش سقف خواهد شد؟ با این همه افکار و غم سنگینی تابوتش چقدر خواهد بود؟ نظر به شرایط اقتصادی بد، حتا پول برای قبر و کفنش نداشت. دقیق یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معاینه مرده بود، مردهٔ که یک هفتهٔ دیگر مهمان این دنیا بود. چند روز مکرر به سوی قبرستان رفته بود، اشک مهمان چشمانش شده بود، هر قدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شد از خاکی که درونش حُفر می‌شد می‌ترسید. گاهی در خلوت به خدایش شِکوه می‌کرد، نداشتن فرزند‌پسر، نداشتن خانهٔ‌شخصی، آیندهٔ تار دخترانش، جامعهٔ افغانی و هزاران مشکل دیگر را به خدایش بازگو می‌کرد و از خدایش می‌خواست او را بیامرزد. بعد از او مواظب فامیلش باشد. شیرینی زندگی را در این دنیا نچشیده بود، هرچه بود یک‌بار زندگی می‌کرد می‌دانست زمانی‌که زیر خاک رود دوباره بر نمی‌خیزد. با گذشت هر دقیقه احساس کمبود آکسیجن می‌کرد. بالای تمام این افکارش سرپوش گذاشت و از جایش بلند شد. با بلند شدنش پیش چشمانش لحظهٔ سیاه شد، لحظهٔ ایستاد تا تعادلش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید، چقدر این نفس‌های اخیر برایش شیرین بود؟ آهسته حرکت کرد و از یکی از دخترانش کتاب‌چه خواست. دخترش خیلی زود برایش کتاب‌چه و قلم آورد. با دیدن قلم‌بیگ تحسن‌آمیز به سوی دخترش نگریست و گفت: آفرین دخترم! 

لحظهٔ بعد خودش بود دیوارهای اتاق. قلم افتاده را بیدار کرد و شروع به نوشتن کرد. مالی با ارزشی نداشت تا در وصیتش ذکر کند، برای خوش‌حال کردن زنی که پا به پایش در این دنیای بی‌رحم سوخت و ساخت. او را وکیلش انتخاب کرد، یک بایسکل چینایی داشت که از عمرش ۲۵ سال می‌گذشت، در وصیت‌نامه نوشت که بایسکل را به فروش برساند و پولش را خرج کنند. رنگ‌قلم از نوشتن این وصیت‌نامه ناراحت شد و خشکید. با خشکیدن رنگ‌قلم قلب‌مرد هم از تپیدن ماند. مرگ به همین راحتی او را در برگرفت.

کانکور( داستان کوتاه)



صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. وضو گرفتم و نماز صبح را ادا کردم. امروز برایم روز مهمی بود؛ روزی که سرنوشتم به آن گره خورده بود. بعد از نماز، دستانم را بلند کردم و از خدا برای امروز، موفقیت و سربلندی خواستم. باور داشتم خدایم بزرگ‌تر از آن است که دست‌هایم را خالی برگرداند.

اشک ریختم و آرزوهایم را یکی‌یکی شمردم.

مثل هر روز برای خودم میوه آماده کرده بودم. می‌دانستم دیگر خواب به چشمانم برنمی‌گردد. میوه را خوردم و دوباره سرم را روی بالش گذاشتم. برای آرام شدن، نفس عمیقی کشیدم؛ اما قلبم سرکش‌تر از قبل می‌تپید.

نیمی از مغزم هشدار شکست می‌داد، نیم دیگرش لبخند می‌زد.

آفتاب طلوع کرد؛ اما امروز همه چیز فرق داشت. حتی نور آفتاب هم سرد می‌تابید. عجیب بود… این وقت سال باید سوزان می‌بود.

از این فکر گذشتم. نمی‌خواستم بدبین باشم.

برادرم هم بیدار شده بود. برای موفقیتش دعا کردم. هر دو، بعد از بوسیدن دست‌های پدر و مادر و گرفتن دعای‌شان، به طرف دانشگاه راه افتادیم.

قبل از حرکت، برادرم دهان باز کرد چیزی بگوید، اما منصرف شد.

بیکم را باز کردم و وسایلم را دوباره چک کردم. لبخند زدم و از خانه بیرون شدم. نفهمیدم چرا مادرم مثل همیشه نگفت: «چیزی جا نمانده؟»

شاید زمانه مهر مادرها را هم کم کرده است…

در موتر کنار برادرم نشستم، چشم بستم و آیت‌الکرسی خواندم و به صورتش چُف کردم. با حرکت موتر، تپش قلبم تندتر شد.

بالاخره به چهارراهی دانشگاه کابل رسیدیم.

از موتر پایین شدیم.

برادرم نگاهم کرد و آرام گفت:

— نمی‌خواهی برگردی؟

با تعجب گفتم:

— چرا برگردم؟

گفت:

— خوب نگاه کن…

دست بردم و فهمیدم ماسک نزده‌ام. ماسک را از جیبم کشیدم و زدم. برادرم هنوز همان‌طور نگاهم می‌کرد؛ با چشمانی که انگار آمادهٔ باریدن بود.

با صدای بغض‌آلود گفت:

— عزیزم… برایت قول می‌دهم در بهترین دانشگاه ایران زمینهٔ تحصیل را فراهم کنم.

حرفش بوی دلسوزی نمی‌داد… بوی تسلیم می‌داد.

گوش نکردم. به طرف دروازهٔ دانشگاه رفتم.

طالب با دیدنم اخم کرد:

— کجا؟

گفتم:

— امتحان دارم.

پوزخند زد.

— خوب نگاه کن… این‌جا سیاه‌سر می‌بینی؟

خشکم زد.

— حتماً داخل هستند…

با بی‌حوصلگی گفت:

— برو. دوسال است همین روز می‌آیی.

برادرم دستم را کشید.

— فریبا، به خودت بیا… دخترها اجازهٔ ورود ندارند.

آن لحظه چیزی در درونم فرو ریخت.

بغض، خشم، تحقیر… همه با هم هجوم آوردند.

دستم را از دستش کشیدم و راه برگشت را در پیش گرفتم. صدایم می‌زد، اما دیگر چیزی نمی‌شنیدم.

امروز، بدون امتحان، ناکام شدم.

دروازهٔ دانشگاه حتی باز نشده، به رویم بسته شد.

این دومین سال بود که کتاب‌هایم را می‌خواندم. آن‌قدر خوانده بودم که هیچ نکته‌ای برایم ناآشنا نبود. از کودکی آرزو داشتم داکتر شوم.

یادم هست هشت ساله بودم، به مادرم اصرار کردم برایم آلهٔ فشار بخرد. پلاستیکی بود… اما رویاهایم واقعی بود. با همان وسیلهٔ اسباب‌بازی، همهٔ همسایه‌ها را «معاینه» می‌کردم.

امروز فهمیدم بعضی آرزوها فقط برای کودک‌ها ساخته شده‌اند.

مثل سال گذشته، دوباره پایم در همان گودال لغزید؛

گودالی که امسال سردتر و عمیق‌تر شده بود.

چیزی مثل خوره به جان روحم افتاده بود.

بارها از خودم پرسیده بودم:

چرا من؟ چرا ما دخترها؟

و هر بار جواب از دل همان سؤال بیرون می‌آمد:

چون سیاه‌سرم.

اگر این گودال نبود، حالا دو سال از طبم گذشته بود.

اگر دختر نبودم، شاید هنوز می‌خندیدم.

اگر آزاد بودم…

دو سال است که مرده‌ام.

دو سال است که هر شب، با رؤیای کامیابی در کانکور می‌خوابم و هر بار با اعلان نتیجه، در خواب هم می‌شکنم.

چرا این شب تمام نمی‌شود؟

چرا صبح نمی‌آید؟

انگار آفتاب با ما قهر کرده است.

نزدیک دیوار دانشگاه نشستم. اشک، آرایشم را شسته بود. کم‌کم کانکوری‌ها بیرون آمدند؛ بعضی خندان، بعضی شکسته.

پاهایم بی‌اختیار مرا دوباره تا دروازه کشاند.

همان طالب گفت:

— اگر به خوبی نمی‌روی، به زور می‌فرستیمت.

با صدایی که از خودم نبود گفتم:

— فقط یک‌بار… بگذار داخل بروم.

گفت:

— نمی‌شود. حکم است.

برای اولین بار در زندگی‌ام التماس کردم.

بی‌فایده بود.

وقتی به خانه رسیدم، مادرم گفت:

— کجا بودی؟ نگرانت شدیم.

چیزی نگفتم.

برادرم آمد. پرسیدم:

— امتحان چطور بود؟

گفت:

— خوب.

گفتم:

— سوال‌ها در یادت است؟

با بی‌حوصلگی گفت:

— تو که بانک سوال داری… چرا ول نمی‌کنی این موضوع را؟

حرفش مثل تیغ در دلم نشست.

به اتاقم رفتم و در را بستم.

چشم‌هایم خشک شده بود. حتی اشکی نمانده بود.

نگاهم به کتاب‌ها افتاد.

یکی‌یکی بازشان کردم.

آرام با خودم گفتم:

روزی اجازه خواهند داد…

روزی این کتاب‌ها زینهٔ من خواهند شد…

روزی…

تا آن روز ادامه می‌دهم.

شیشه وقتی می‌شکند، تیزتر می‌شود.

زندگی جریان دارد؛

حتی اگر خودت را به مردن بزنی.

زندگی همین است —

سوختن و ساختن.

مثل شمع…

که می‌سوزد

تا دیگران ببینند.

 دستش با حالت عصبانیت بالای میز ضربه می‌زد، حوصله‌اش تمام شده بود. چقدر  این‌جا منتظر نشسته بود؟ حدود یک ساعت. در انتظار کی؟ مردی که چندبار برایش زنگ زد ولی جواب نداد، حتی دوباره زنگش نزد. با گذشت هر لحظه دختر فکر می‌کرد مرد او را فقط به‌خاطر ساعت‌تیری می‌خواهد. با گذشت هر لحظه قصر رویاهایش فرو می‌پاشید. دختر حتی از این‌که به مرد اجازه داده بود گاهی لمسش کند و حتی این که به لمسش عادت کرده بود از خودش متنفر شده بود. اما چه می‌کرد؟ چاره چه بود نمی‌خواست پسر از او برنجد. دختر قهوه‌اش را مزه‌مزه کرد، طعم تلخ قهوه در دهنش ماند. وقتی فهمید مرد قصد آمدن ندارد از جایش بلند شد، دیگر منتطر ماندن رادجایز ندانست و بعد از حساب کردن پول از رستورانت خارج شد. آه غم‌گینی کشید، هیچ‌کس نمی‌دانست چه دردی را متحمل می‌شود؟ یک ماه می‌شد رابطه‌اش با امیر خراب شده بود. به هر دری زد تا رابطه‌اش خوب شود اما نشد که نشد. جنگیدن بس بود، عشقی که از تو و برای تو نباشد ارزش جنگیدن را ندارد. 

دختر نمی‌خواست خانه برود، می‌خواست با قدم زدن غم‌هایش را بریزاند. چشمش به انگشت دستش خورد چشمانش لبالب از اشک پر شد. او ناچار بود و نمی‌توانست جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد. اشک‌هایش ریخت، او به هیچی فکر نمی‌کرد. نه به نگاه‌های انسان‌های چهاراطرافش و نه به تقدیر بدش. از بیکش موبایلش را خارج کرد و شمارهٔ امیر را دایل کرد. این‌بار امیر خیلی زود جواب داد، دختر با شنیدن صدای امیر نفسش حبس شد. امیر متعجب و نگران به صدای نفس‌های دختر گوش می‌داد، چرا گدی‌اش حرف نمی‌زد؟ امیر از جلسه آمده بود و خسته بود. چنان خسته که فقط حرف زدن با گدی‌اش او را خوب می‌کرد. اما دختر سنگ‌دلانه شنیدن صدایش را از او دریغ می‌کرد. تماس قطع شد و امیر متعجب بود. امیر مدتی فکر کرد تا بداند چرا رفتار دختر تغیر کرده است؟ بعد از لحظاتی فهمید امروز با دختر قرار ملاقات داشت. با دست به پیشانی‌اش کوبید و خودش را لعنت کرد برای این که چرا فراموش کرده بود؟ امیر می‌دانست طرفش نازک‌نارنجی و حساس است. او خوب می‌دانست حتی خم ابرو باعث می‌شود دختر برنجد. در رابطه با دختر محتاط بود و نمی‌خواست اذیتش کند. چند بار به دختر زنگ زد، موبایل کوچک خود را به چارج وصل کرد، با سیلی از تماس‌های دختر مواجه شد. با ناراحتی به دختر تماس گرفت. وقتی دختر جواب نداد، دانست که او را ناراحت کرده است. امیر پیامی به رویا نوشت: 

رویایم! 

متأسفم که حالات زنده‌گی باعث شد ام‌روز را فراموش کنم، قول می‌دهم جبران کنم. در رستورانت همیشه‌گی در انتشارت هستم. خوب‌من! منتظرم باش. 

امیر با عجله از خانه خارج شد، از ترس این‌که مبادا رویا را از دست بدهد بدون درنظر گرفتن سر و وضعش به طرف رویا پرواز کرد. دستهٔ گلی را از دکان خرید و داخل رستورانت شد. اطراف را دید اما خبری از رویا نبود، با خودش گفت حتما رویایش می‌خواهد او را منتطر بگذارد. امیر پسر خون‌سردی بود، در مقابل رویایی که آتشین و همیشه آمادهٔ انفجار بود. امیر به رویا زنگ زد رپیا گفت: بلی. 

امیر_ کجایی؟ نصف عمرم کردی؟ 

رویا با حالت قهر رو به روی امیر نشست. امیر متعجب تلفون را قطع کرد و چشمانش صورت هانا را نظاره می‌کرد. چشمانی که از فرط گریه سرخ شده بود، امیر با عصبانیتی که سعی داشت کنترولش کند گفت: مگر نگفتم حق نداری اشک بریزی؟ رویا سرش را پایین انداخت و دوباره چشمانش پر از اشک شد. امیر دست رویا را گرقت و گفت: خدا لعنت کنه کسی را که بانی ریزش این اشک‌هاست. رویا خدا نکنه‌ی ضعیفی گفت، امیر به دل‌خوری به رویا نگاه کرد دستهٔ گل را بالای میز گذاشت و گفت: رویا کم‌تر عذابم بتی. 

رویا با بغض خواست دستش را از دست امیر رها کند، در این امر ناکام ماند و رو به امیرگفت: می‌دانی از چه وقت این‌جا در انتظارت هستم؟ اصلاً به من فکر می‌کنی؟ من کجای زنده‌گی‌ات هستم؟ 

امیر گفت: تو خود زنده‌گی‌ام هستی، جان و دل امیری. بدون درنظر داشتن این‌که کجا است و دیگران چگونه او را می‌بینند؟ با دستانش گوش‌هایش را گرفت و گفت: توبه می‌کنم و دیگر توبه را نمی‌شکنم. رویا با صورت سرخ شده به امیر گفت: نکن همه می‌بینند. 

امیر گفت_ نه تا نبخشی، توبه می‌کنم. ببخش دگه تو که خداوند منی. 

رویا دست امیر را فشرد و گفت: درست است، درست است. بخشیدم دستانت را پایین کن. امیر با خوش‌حالی و ذوق دستهٔ گل را به دست رویا سپرد و گفت: هر چند قابلت را ندارد، در مقابل زیبایی‌ات این گل‌ها شرمنده است اما بگیرش. رویا فکر کرد امیر دنیا را برایش داده است، او هرچیزی را که از طرف امیر بود می‌پسندید. رویا گل‌ها را استشمام کرد، در بوی خوش‌آیند آن‌ها غرق شد. صدای اشپلاق و تشویق را شنید با تعجب چشمانش را باز کرد. امیر روی زمین زانو زده بود و چله در دستش بود. به رویا گفت: مرا به غلامی‌ات قبول داری؟

 رویا از چوکی بلند شد، نمی‌دانست چه بگوید و یا چه کند؟ بهترین کار همین بود که پیش‌نهاد امیر را قبول کند. او می‌دانست امیر او را همانند مژهٔ چشمانش نگه‌خواهد داشت. خوب می‌دانست هیچ. مردی جز امیر او را خوش‌بخت نخواهد کرد برای همین دستش را پیش کرد و امیر چله را به دستش کرد. هر دو خوش‌حال بودند، امیر گفت: برویم. 

رویا که سر از پا نمی‌شناخت با سر تأیید کرد. با دستهٔ گل روانه شدند، امیر ایستاد و گفت: پول را حساب می‌کنم. رویا وقتی دید باران می‌بارد گفت: 

خودت حساب کن، من می‌روم بیرون. های باران! عاشقتم. امیر به دیوانه بازی‌های رویا خندید. رویا همانند اطفال بود پاک و معصوم. امیر پول را حساب کرد و از رستورانت خارج شد. رویا که به فاصلهٔ چهارمتر از امیر دور بود، صورتش را چرخاند و گفت: بیا دیگر. لب‌خند زیبایی زد و امیر یک‌بار دیگر دلش را باخت. هیچ دختری این گونه قلب و ایمان امیر را نلرزانده بود. هیچ دختری نتوانسته بود از مرزهای قلبش رد شود اما رویا متفاوت بود. 

امیر از خوشی این که بعد از دو سال به عشقش رسید رو به آسمان دید و گفت: اللهی شکرت! صدای رویا را شنید که گفت: بیا دیگر این‌قدر آسمان را نبین. امیر خندید و سرش را پایین کرد دهن باز کرد تا به هانایی که متوجهٔ موتر نبود بگوید: احتیاط کن. اما دیگر دیر شده بود. امیر با ضربان قلب شدید به رویایی می‌دید که روی زمین دراز کشیده بود. امیر نمی‌توانست پا از پا جدا کند. او واقعا حادثهٔ مقابل چشمانش را درک نمی‌کرد. به سختی خودش را به رویا رساند، دست برد و ضربانش را دید. نمی‌تپید، هیچ اثری از زندت بودن رویا نبود. امیر نمی‌فهمید چه کسی را نفرین کند؟ رانندهٔ موتر را؟ خودش را یا رویایش را؟ جسم سرد رویا را در آغوشش فشرد و از ته دل اشک ریخت. گدی‌اش دیگر زنده نبود. 


نویسنده_ زهرا امیری

عاشقانه 


 

۱۴۰۵/۱/۲۶

رادار های عشق

 

هر بار که موج ها روی رادار های موج عشق می نشیند، غبار های شهر روی روزه های گیرایی رادار را می بندند و نگاه هایی از قبل دوخته شده با از دست دادن موج ها، فرو می ریزد و گوشواره های  عشق، ذوب نور هایی می گردد که از آسمان زمین می تابد و گره ها یکی پس از دیگری، محکمتر می گردد.

می زیبد به انسان هایی که با دلهای شاد کنار هم می خندند و در کنارهم زندگی می کنند و دستان همدیگر را می گیرند و به یاد همه خوبی زندگی و آرامش های در جریان با هم بودن، نفس می کشند و تجربه می کنند، تجربه بزرگترین علمیست که انسان های روی زمین آموخته است و گذشته هایی نه چندان دور را کنار هم می چینند  و در درس های بزرگی را می گیرند.

اینبار دستان پر مهرت را وقتی لبان لمس می کند، حسی که انسان ها را از همه جا می برد و تنها به نقطه عطف عشق و محبت، پیوند می دهد و روابط را گسترده تر می کند و با هم خوانی ها و مشترکات و حل و فصل هایی که در توانی کسی نیست، درست تر می گردد.

وقتی چشمانت را پائین می اندازی، مژه هایت را روی هم قرار میدهی، وقتی پیشانی ات با صورتش در تماس میگذاری، دنیاست که تازه شروع نفس هائیست که با تجربیات بیشتر، هم آگین می گردد.