۱۳۹۶/۸/۱۸

باور نکردنی ها

تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)

مردم! زخم های قلب شما تازه شده 
از نیکنامی خدا بهانه شده 

محراب و منبرش دنیایی مرگ است 
رفتن بدرش حاذق و ماهرانه شده 

هر دُم جُنبان، کام به لب، ماهی دریاست 
حرف های خام و ناکام راهی ی ویرانه شده 

آنکه داد از شرف و خوان خدایی میزند 
بهره اش چیست کین همه جاذب و مستانه شده 

گنج خدایی کجاست کین همه سر میدهند 
راه خدایی کجاست کین همه دیوانه شده 

عزیزم! پشت سرت بین که چه جمالیست زیستن 
 یار خام و می ناب و چه هوایی  رسته شده 

بگذر از عاطف و ماهش سرای که به اوست 
این معمای که هرگز نبوده خانه شده 

این همه خلق ندانستند که خدایش به کجاست؟ 
سر به زیر و فکر یار چشم ها کورانه شده 

منتظرند که بیاید نفری زان جهانی 
همه شمشیر زنند  به کامش که خون دلان لخته شده 

زندگی وحشت و ترسیست که بدان واصلیم 
نیست ترس و بهشتی که همه جولانه شده 

آخر ای مرد بگو که خدای تو کجاست 
این همه داد و فغانی،به  ردای وصله شده

من حقیرم به سرایی که خودم هستم و هستم 
هر که آمد به سرایی مُلک مستانه شده 

بگذرانید روزی دیگر مرگ شقایق رویاست 
از همین حالا همه ترک و واصله شده

این خدای که معماست ندیدم خانه اش را 
نفروختم به بهشتی نه سرشتم به جمالی که همه پیمانه شده

میروم تا در میخانه بنوشم جام می 
بنمایانم راهی که زولانه و پیمانه شده