تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)
دستم به دامنت رسد پاره اش کنم
از هجر عشق و محبت دیگر باره اش کنم
در کوه ها سنگ صبور هر دره ی
آهوی ختن در رُخت ناز عشوه اش کنم
هر بار نگاه گلرخی در چهره ات
با شوق پرده از میان بَرش کنم
جامی دهم که مست و خرامانت کند
سجاده عشق و محبت چاره اش کنم
دانم تنت بهای دنیای من است
لب بوسیدن نهان جگر پاره اش کنم
بخواب که تنم هوای دیگری دارد
از بلخ تا سمرقند سَیرو نگاره اش کنم