تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)
خنده های زندکی ذره ی بفروختم
با لجاجت های تو مرحمی بفروختم
ذره های خامی ات بُرد مجلس های ما
بهر هر کج رفتنت ناب دیگر بفروختم
صبح و شب را خط کشیدم تا سحرگه نشود
زاهدان کنج مسجد شهر عبادت بفروختم
با زلفان پریشانت عشوه کردی ره بری
هر قدم ناز کردنت بهر سقا بفروختم
میدانی! عشق خامی فکر هر مرد رسالت است
عشق خام و فکر خام به نفسی بفروختم
راهت برو! هرگز مدان معشوقه ی بوده ی
هم نفس کشیدنا را تا قیامت بفروختم