۱۳۹۶/۶/۱۵

خاک چشم و خار چشم

شهر در هیاهوی باد های انسان کش است گاهی نعل های حیوان های چهار پا از زمین بلند میشود و وزن سنگین مانعش
این شهر نه سری دارد نه دُمی و نه هم پایی 
این شهر غوغای کودکان و ناله ی بزرگان و مرگ انسان ها را دارد 
این شهر بزرگترین جنایت و خیانت سیاستمداران را دارد 
این شهر با هدفترین سمبول تاریک زندگی افساری را برای مردم دارد 
مردم نمیدانند که چه کسی چه راهی را پیشنهاد می کند؟ 
گاهی بلوغیت های بزرگ فکری نقش حیات ترس و وحشت را در نگاه مردم شهر نقاشی می کند و تصاویر چشمان مردم را زخم آلود کرده است و نگاه خیره شده و قلب ها عاری از عاطفه و احساس است 
هیچ نگاهی زندگی نمی بخشد و هیچ امیدی درس زندگی نمی بخشد و هیچ نفسی برای فردا نمی زند و هیچ وقاری آرزوی بزرگی نیست 
این شهر، شهر دلّالان است شهر که پینه های دست مردم عبور از بحران هاست و وقار مردم زندگی 
آنکه راه را نمیداند سبک خوبی را برگزیده است نگاه هایش خاک های زمین را فواره می کند و چشمان مردم را می بندد و نگاه ها نابود میشود و نفس ها عقب می زند و گربه و سگ ها جشن می گیرد و انسان ها را فراریست برای همیشه و نگاهیست برای ابد 
نفیست برای نابودی زندگی 

خاک برچشم و زخم در چشم 
کورانی را ساخته است که وحشت زندگی عادی شده است و ترس زندگیی در سکوت 
تنها باران سرخ 
اشک های مردمیست 
مردم در انتظار پایان این همه نا امیدی هاست 
شاید روزی چشمان زخم و خاک برچشم نباشیم 
این آرزوی ماست