۱۳۹۶/۶/۱۹

وقتی تنم دوباره آسمان میخواهد

غبار ز رهی جان و تنم را گرفت 
عشق ز گذری روح و چمنم را گرفت 

نیست بر لب تا سحر خاب و خیال عاشقی 
مرگ عشق آخر چرا بال و پرم را گرفت 

آسمان را برگ سیاهیست تا بخشکد چمنی 
سبز بماند بی وفایی سراسر غمی را گرفت

من که مُردم شاه را تاج و سری نیست
بعد من آخر چه کار آید صنمی را گرفت

ای که من آه جدایی بکشم زین کفنی 
کنج لب آید صدایی بغض و‌ قلمی را گرفت

ای که نازم را سراسر دار زن را دار زد 
بی خبر از حال من عشق عالمی را گرفت 

من که معشوق تو ام دلبر هم آغوش تو ام 
تا راه را راست است و دانا صنمی را گرفت

مهلتی نیست در ایام جوانی سفری
من که رفتم زندگی را رنگ زردی را گرفت