۱۳۹۶/۶/۱۸

غم از درو پنجره

روزهاست ابر های تار بر فراز زندگی آدمیزاد، غُرغُر کنان و فوراره فرزان با انبوه از دردهای فراوان در محضر آدمیان سلامی می خواند و رجز های خدایی را بر فراز گناهان آدمی نطاره گران ایستاده است و فرستگانی در آرزوی دیدار آدمیزاد اند رقص می کنند و شادی می کنند و در انتظار باکره های زیر اندوه و غم اند تا دستیاری برای رهایی از رنج های خدایی باشند 
مشت زنان و لگد پرانی ها، نردبانی تصادم میان خدایی و آدمیزاد است
خشمش فروکش نمی کند و از محلی به محلی و از کشوری به کشوری طوفان هاری را می رساند و سرآسیمه خانه ها را خالی و گیاهان را نابود و زمین را خالی می کنند 
خدایی که همه ی کار های آدمیزاد زورش میدهد و همه قدرتش را میفرستد تا همه تابعش شود و حتا از هیچ چیزی شرم ندارد و هیاهو برپامیکند و مشعله ها را خاموش و آبریزه ها را بندش، زندگی را گرِهی می زند که نه جان بگیرد و نه کسی نفسی راحتی بکشد
ای آدمیزاد
جائیکه همه چیز نامرئی است چرا به جانش میروید و چنگ می اندازید و وقتی توان رهایی نداشتید مورد خشمش قرار می گیرید 
میدانید آنان که فرش خدایی زیر پا و لباس خدایی به تن کرده اند و شما را به گناهان کبیره ی ناکرده می خواند و همه را مجبور به تابع می کند و شما یا بمیرید یا تابع شوید

اینجا بهشتیست که سر از بنیاد ناکرده و نامرئی کشیده و جهنمیست که ترس و وحشتش زندگی را در اسارت آورده است ما نمیدانیم که آسمان تکه ی جز عدم نیست و انسان دریچه ی برای نگاه به آسمان 

دل آدم عقده می گیرد وقتی دَری را برویت ببندد و نگاهی را بِکَند و دستی را از دستت رها کند و قلبی را از تو بگیرد و زندگی را برای همیش به نیستی بکشاند.
آنجا که ملوانان و ملاحان کنج میخانه هایی رجز خوانی کنند و همه را تحریک به اسارت نماید قلبی می کفد و انسانی برده میشود و آزادیی زندان، و عشق در کفن و نفس کشیدن در قبر.....
کسی نیست که بداند باید درهای میخانه ی دین بسته شود و همه چیز را از بین ببرد و انسان را آزاد معرفی کند و بستانی را خلق و عشق را در امان و بی پناهان را پناه دهد

مظلومانه زیستن و مظلومانه مردن سکته ی در ذات آدمیست.

پنجره ها رو به دریچه ی باز است و هر از گاهی آنقدر فریاد هایی دروغین را میشنوید که دیگر چاره ی نیست جز تعظیم کردن 

دَر ها قفل ابدیت زده شده و خوشبختی در زندان است و سعادت در نزد خدایی نامرئی که بنامش می کشیم و کفن می کنیم و اسارت می نمائیم
چون دَر بلغزد و آسمان بلرزد و زندگی خاتمه یابد 
ملوان به گناهی بفهمد و‌به پناهی بگردد تا زندگی در آزادی و انسان در امان و آزاد باشد